شمارهٔ ۱۳۴۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره عاشقی و حالات عاشقانه است. شاعر به معشوق خود میگوید اگرچه او را نمیبیند، اما عشقش او را درگیر کرده است. شاعر به یاد لالهها و زیباییهایی که میتواند از معشوق ببیند، بر زمان حال تأکید میکند و میخواهد از لحظات خوش بهره ببرد. او به قفس و آزادی نیز اشاره میکند و میگوید که برای دستیابی به عشق واقعی، باید از محدودیتها رها شود. شاعر در نهایت بیان میکند که عشق او با دیگران متفاوت است و او به دلیل عشقی که در دل دارد، درگیر حالتهای دیوانگی است.
من لایق آن نیستم تا یار همرازم کنیای من سگت خواهم دمی پیش خود آوازم کنی
هوش مصنوعی: من لیاقت ندارم که تو مرا به عنوان یارت در کنار خودت قرار دهی، اما فقط میخواهم دمی من را به نزد خودت بخوانی و لحظهای با من باشی.
گاهم کنی خندان نظر گویم شدی یارم دگرچشمی بگردانی دگر بیگانه تر بازم کنی
هوش مصنوعی: گاهی من با روی خندان به تو نگاه میکنم و تو یارم میشوی، اما اگر نگاهی دیگر بیندازی، به من بیگانهتر میشوی.
تو میروی با دیگران خندان لب و بازیکنانمن منتظر تا ناگهان چشمی بصد نازم کنی
هوش مصنوعی: تو با دیگران خوشحال و خندان میروی و من مانند بازیکنان منتظر هستم که ناگهان تو نگاهی با ناز به من بیندازی.
شبها تو در خواب ایپسر من منتظر بر خاک درباشد برون آیی سحر بر رو دری بازم کنی
هوش مصنوعی: شبها تو در خواب هستی، ای پسر من، اما منتظر باش که بر روی زمین استراحت کنی. با طلوع صبح بیرون خواهی آمد و در را باز خواهی کرد.
اهلی از آنشمع چگل دل را بسوزی متصلپروانه وار از داغ دل بی بال و پروازم کنی
هوش مصنوعی: اگر از شمع محبتت شعلهای بگرفتی و دل را بسوزانی، به مانند پروانهای که به شمع نزدیک میشود، بیبال و بیپرواز مرا در آتش عشق میسوزانی.