شمارهٔ ۱۳۷۳
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و longing (دلتنگی) است. شاعر از دولت و کمک او درخواست میکند که محبوبش به او نزدیک شود و در باغ دل او قرار گیرد. او میگوید که تنها با وجود محبوبش میتواند دردهای درونیش را تسکین دهد و زندگیاش به معنای واقعی پر از عطر و شادی شود. همچنین، شاعر از ملال و افسردگی سخن میگوید و از محبوب میخواهد که برای آرامش او، به نزدش بازگردد و در باغ دلش حضور یابد. در نهایت، شاعر به نوعی به زیبایی و عشقی که در باغ مشترکشان وجود دارد اشاره میکند.
رفتی و چراغ ستم افروخته کردیدیدی که چه با روز من سوخته کردی
هوش مصنوعی: تو رفتی و برای من درد و رنج به جا گذاشتی. حالا میبینی که چگونه از ناراحتی میسوزم و رنج میبرم.
کشتی به جفا شهری و از درد رهاندیدرد همه در جان من اندوخته کردی
هوش مصنوعی: با بیعدالتی تو شهری را نجات دادی، اما همهی دردها را در وجود من انباشته کردی.
از خون اسیران نشود سیر سگ تواکنون که به خون منش آموخته کردی
هوش مصنوعی: سگ تو حالا که به خون من آشنا شده است، دیگر از خون اسیران سیر نخواهد شد.
تا باز کجا میروی امشب به شبیخونکز آتش می شمع رخ افروخته کردی
هوش مصنوعی: امشب تا کجا میروی؟ انگار که با هجوم شب، شمعی که چهرهات را روشنی بخشیده، در آتش میسوزد.
اهلی چه گشودی به رخِ ماهوشان بازچشمی که به صد خون جگر دوخته کردی
هوش مصنوعی: ای اهلی، تو چه شدی که با نگاهی به چهرههای زیبا، دل را به غم و اندوه سوق دادی و چشمانت را بر زخمهایی که در دل دارم، دوختی؟