شمارهٔ ۸۴
هوش مصنوعی: در این شعر، درویش از بیفایده بودن صحبت درباره غمها و مشکلاتش میگوید. او احساس خستگی و ناامیدی دارد و میپرسد که چه سودی دارد اگر دیگران از او بپرسند که حالش چگونه است. او اشاره میکند که در حالتی که کسی گوش به سخنش ندارد یا به او اهمیت نمیدهد، نمیتواند در مورد مشکلاتش صحبت کند. همچنین، بر این نکته تأکید میکند که در دنیای پر از رنج و درد، چیز زیادی در دست ندارد و نمیتواند تغییر زیادی در اوضاع ایجاد کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که همه چیز در دنیا به اندازهی زیادی کم ارزش است و او احساس تنهایی و بیتوجهی میکند.
حال درویش خسته باز مپرسغم دیرینه بازگو چکنم
هوش مصنوعی: وضعیت درویش خسته را دیگر نپرس، غم قدیمی را دوباره بیان نکنم.
بسخن گر شوی صلاح اندیشچون نباشی سخن شنو چکنم
هوش مصنوعی: اگر به گفتگو پردازی و صلاح را در نظر بگیری، وقتی که خودت اهل شنیدن نباشی، چه کاری میتوانم انجام دهم؟
چون فلک آتشم بخرمن زدفکر کشت و غم درو چکنم
هوش مصنوعی: زمانی که زندگی به من آسیب میزند و به مشکلات میافزاید، به فکر کشتن غم و اندوهی هستم که در این شرایط دچارش شدهام.
نیست در دست من چو سیم و زریدل بکار جهان گرو چکنم
هوش مصنوعی: من در دستانم چیزی مانند طلا و نقره ندارم، اما دل و احساساتم را برای جهان و انسانها به کار میبرم.
من که در عالمم جوی نبودهمه عالم به نیم جو چکنم
هوش مصنوعی: من که در این دنیا چیزی ندارم، اما همه افراد دنیا به اندازهای کم ارزش هستند که من میتوانم به راحتی آنها را نادیده بگیرم.