بخش ۱۰ - نیرنگ کوش با رومیان
هوش مصنوعی: این متن داستانی از دوران باستان ایران است که به ظهور یک پادشاه بزرگ اشاره دارد. در این داستان، پیشگویی میشود که از ایران پادشاهی بیهمتا خواهد آمد و هر پادشاهی که به فرمان او بیاید، به قدرت خواهد رسید. پادشاهی که به روم لشکر کشی کند نیز مورد اشاره است و حذر داده شده که جنگی نکند زیرا ممکن است به ویرانی کشیده شود.
شخصی از تجار با پادشاه دیدار میکند و او را به رازی پنهان از گنجی باخبر میکند. مرد تاجر به او دستور میدهد که به روم برود، شب را در بیرون شهر بگذراند و بعد از حفر چاهی، گنج را در آن پنهان کند. تاجر نتیجه میگیرد که این راز باید نگه داشته شود و در نهایت، با مشورت به تحقق این راز میپردازد.
پس از دو سال، پادشاه به گنج مد نظر دست مییابد و با کمک دستور، علامتی که به دارنوش تعلق دارد را شناسایی میکند. در نهایت، خبر بازگشت به ایران و آمادهسازی لشکری برای فتح روم به گوش پادشاه میرسد که با شور و شوق بسیار به این کار میپردازد. لشکر بزرگی تشکیل میشود و پادشاه به سمت روم حرکت میکند تا کشور را تسخیر کند. در این روند، سرانجام روم به تسخیر پادشاه درمیآید و به رنج و استیصال اندر میافتد.
از امروز تا سیصد و اند سالاز ایران پدید آید آن بیهمال
هوش مصنوعی: از امروز تا سیصد و چند سال آینده، در ایران انسانی بیمانند و کمنظیر به وجود خواهد آمد.
هر آن شاه کآید به فرمان اوبماند بدو افسر و جان او
هوش مصنوعی: هر سلطانی که به دستور او بیاید، همواره با او خواهد ماند و جانش نیز به او وابسته است.
اگر سوی روم آورد لشکریجز از من بود روم را مهتری
هوش مصنوعی: اگر لشکری به سوی روم بیاید، تنها من هستم که میتوانم آنجا را رهبری کنم.
مبادا که با او بود کارزارکز آن پادشاهی بر آرد دمار
هوش مصنوعی: مبادا که با او درگیر شوی، زیرا از آن نبرد ممکن است به تباهی و ویرانی برسد.
مر او را دهید آنچه خواهد ز گنجمگر بازگردد بی آزار و رنج
هوش مصنوعی: به او هر چیزی که خواست بدهید تا از گنج شما چیزی بگیرد، اما امیدوار باشید که بدون ایجاد دردسر و مشکل برگردد.
از این گونه چون داستان کرد یادبپیچید و مُهر از برش برنهاد
هوش مصنوعی: با این نوع یادآوری، داستان پیچیده شد و علامت از روی او برداشت.
بر آن مهُر بر چهرهٔ دارنوشنگارید سالار بسیار هوش
هوش مصنوعی: در چهرهی زیبای دارنوش، آن مهر و زیبایی را ترسیم کردهاند، زیرا او سردستهی پرتلاش و بسیار ذکاوت است.
نویسنده را داد دینار چندزبانش به سوگندها کرد بند
هوش مصنوعی: نویسنده به خاطر دریافت چند دینار، به سوگندهای زیادی وفادار ماند و زبانش را در اختیار آنها قرار داد.
که این راز از او مرد و زن نشنودوگر چند پرسند از آن نگرود
هوش مصنوعی: این راز را هیچکس از مردان و زنان نشنیده، اگرچه اگر کسی بپرسد، او پاسخ نخواهد داد.
همان گه سبویی بیاورد زودنهاد اندر او پوست آهو چو دود
هوش مصنوعی: در آن لحظه، یک سبو آورد و به سرعت پوست آهو را درون آن قرار داد مانند دود که به راحتی پراکنده میشود.
سرش را به ارزیز کرد استوارچو مُهر درم کرد بر وی به کار
هوش مصنوعی: سرش را به شکل استوار و محکم به زمین گذاشته، مانند مهرهای که بر صورت درخشان درم قرار میگیرد.
وز آن آفتابه که از گنج شامبیاورده بر خسرو خویشکام
هوش مصنوعی: از آن کاسهای که از گنجی در شام برای خسرو خویش آمده است.
بدان مهر و آنسان که در گنج بودهمانا کز آن گنج بیرنج بود
هوش مصنوعی: بدان محبت و آنطور که در گنجینه وجود دارد، همانا از آن گنج میتوان به آسانی و بدون زحمت بهرهمند شد.
ز بازارگانان یکی نیکمردکه با او بُدی شاه را خواب و خورد
هوش مصنوعی: یک تاجر خوب بود که در زمان شاه با او زندگی میکرد و در کنار او به خواب و خوراک میپرداخت.
بخواند و مر او را بسی پند دادپس از پند، بسیار سوگند داد
هوش مصنوعی: او خواند و به او نصایح زیادی کرد، سپس بعد از نصیحت، او را به شدت قسم داد.
که رازم نگویی تو هرگز به کستو دانی از این راز و یزدان و بس
هوش مصنوعی: راز من را هرگز به کسی نگو، زیرا تنها تو و خداوند از این راز باخبر هستید.
پس آن آفتابه همان با سبویبدو داد و گفت ای یل نامجوی
هوش مصنوعی: آفتابه به همراه سبو به یل نامجوی تقدیم کرد و گفت:
از ایدر تو را رفت باید به رومببودن فراوان در آن مرز و بوم
هوش مصنوعی: باید از اینجا بروی و به روم برسی، زیرا در آنجا چیزهای زیادی برای یادگیری و دیدن وجود دارد.
به شهری که مانوش دارد نشستبد اندیش مردی چلیپاپرست
هوش مصنوعی: در مکانی که افرادی با طرز فکر نادرست زندگی میکنند، فردی نادان و بیخود خود را به رخ میکشد.
یکی شهر پر مردم و نای و نوشکه بودی نشستنگه دارنوش
هوش مصنوعی: شهر پر جمعیت و پر از صدا و شادی وجود دارد، که در آنجا محلی برای نشستن و لذت بردن از نوشیدنیها فراهم است.
چو دروازهٔ شهر منزل بودبه جایی فرود آی کآن گِل بود
هوش مصنوعی: وقتی وارد شهر میشوی، جایی بایست تا بتوانی آرامشی پیدا کنی؛ اینجا محلی است که تو را از دنیای بیرون جدا میکند و به تو فرصتی میدهد تا استراحت کنی.
بیارام یک شب ز بیرون شهروز آسایش راه بردار بهر
هوش مصنوعی: یک شب به دور از شهر و در آرامش به استراحت بپرداز.
تنی چند از رازت آگاه کنچو زندان بیژن یکی چاه کن
هوش مصنوعی: تعدادی از اسرارت را فاش کن، مانند اینکه زندان بیژن یک چاه عمیق است.
پس از پهلوی چاه ده گز بکنمر این گنج را اندر آن چَه فگن
هوش مصنوعی: پس از اینکه به عمق ده گز زیر زمین بروی، این گنج را در آن چاه بینداز.
چنان ساز کز پس نهی آن سبویز پیش آفتابه که این است روی
هوش مصنوعی: آنگونه رفتار کن که وقتی آفتابه را از جلو برمیداری، سبویی را که پشت آن است به خاطر بیاوری، زیرا این مهمترین جلوه است.
سر چاه از آن خاک و گل پست کنپس، آن چند تن را به می مست کن
هوش مصنوعی: از چاه آب را بیرون بیاور و خاک و گل آن را دور بریز، سپس آن چند نفر را با شراب شاد کن.
در افگن به می زهر ناسازگارسرآور بر آن چند تن روزگار
هوش مصنوعی: شراب تلخی را به جام بریز و بر آن چند نفر که سرنوشتشان پر از مشکلات است، بیاور.
به دریا درانداز تا ماهیانخورش سیر یابند از آن ماهیان
هوش مصنوعی: هر چیزی را بیانداز به دریا تا ماهیها بتوانند از آن تغذیه کنند و سیر شوند.
چو شب روز گردد به شهر اندر آیدکان ساز و پس روزگاری بپای
هوش مصنوعی: زمانی که شب به روز تبدیل شود، به شهر برو و دکان بساز و پس از مدتی صبر کن.
چو گردد همه راز چاه آشکارسر خویشتن گیر و بربند بار
هوش مصنوعی: زمانی که تمام رازها و حقایق پنهان آشکار شوند، خود را در آغوش بگیر و بار مسئولیتهایت را بر دوش بگذار.
شب و روز با کاروان راه کنمرا ز آن سخن یکسر آگاه کن
هوش مصنوعی: شب و روز مرا با کاروان به سفر ببر و از آن گفتار به طور کامل آگاه کن.
که چون بازگردی بدین بارگاهتو را پهلوانی دهم بر سپاه
هوش مصنوعی: وقتی به این مکان بازگردی، من به تو فرماندهی بر لشکر میدهم.
ز مایه ببخشمت گنجی فزونز کام تو هرگز نیایم برون
هوش مصنوعی: من از اصل و نژاد خود به تو ثروتی بیشتر میبخشم و هیچگاه از خواسته تو دور نخواهم شد.
بر او کرد بازارگان آفرینبه رخساره بپسود روی زمین
هوش مصنوعی: بازرگانی بر او آفرین میفرستد و برای زیباییاش بر زمین بوسه میزند.
بدو گفت کای شهریار دلیرمبادا دل روزگار از تو سیر
هوش مصنوعی: به او گفت که ای پادشاه شجاع، مواظب باش که دل روزگار از تو خسته نشود.
همی بگذرد ز آسمان نام توبرآرم به فرمان تو کام تو
هوش مصنوعی: به زودی نام تو از آسمان عبور کند و به واسطهی تو، آرزوی تو را برآورم.
یکی نامور خلعتش داد و رفتز بغداد تا روم ره برگرفت
هوش مصنوعی: یک فرد مشهور لباس وزینی به او هدیه داد و از بغداد به سمت روم رفت و در مسیر راه را ادامه داد.
چنان ساخت کز ره نماز دگربه دروازه ی شهر مانوش بر
هوش مصنوعی: او به گونهای طراحی کرده که انسانها دیگر نتوانند از طریق نماز، به دروازه شهر مانوش دسترسی پیدا کنند.
به نزدیک دروازه آمد فروددرخت از پس و پیش با آب رود
هوش مصنوعی: در نزدیکی دروازه، درختی را دید که در آستانه رود، جلو و عقب میرفت.
ز بازارگانی کرا بود بهریکایک به پیش آمدندش ز شهر
هوش مصنوعی: یک تاجر که از شهر آمده بود و هر یک از افراد به او نزدیک شدند.
که برخیز و امشب به شهر اندر آیکه با دزد وارون نداری تو پای
هوش مصنوعی: امشب برخیز و به شهر بیا، زیرا با دزد هیچگونه ارتباطی نداری.
چنین داد پاسخ که فردا پگاهاز اختر ببینم یکی راز و راه
هوش مصنوعی: او پاسخ داد که فردا صبح، یکی از ستارهها را میبینم که یک راز و راهی را نشان میدهد.
بر افزون روز اندر آیم به شهرمگر سود یابم از این مایه بهر
هوش مصنوعی: من در روز روشن به شهر میروم، شاید از این سفر بهرهای ببرم.
دل روز روشن چو شب چاک زدکَننده تبر بر دل خاک زذ
هوش مصنوعی: دل در روز روشن مانند شب شکسته شد، و کسی که دریا را چاک میزند، پنج بار به دریا میریزد.
چو روز از دل شب برآورد گردبه شهر اندر آمد جهاندیده مرد
هوش مصنوعی: وقتی روز از دل شب بیرون میآید و روشنایی را به ارمغان میآورد، مردی با تجربه و دانا قدم به شهر میگذارد.
به گیتی ز رازش کس آگاه نهز رازش کس آگاه جز شاه نه
هوش مصنوعی: در دنیا هیچکس از رازهای او آگاه نیست، جز خود پادشاه.
ز گوهر بسی پیش مانوش بردکه دیدار گوهر دل و هوش برد
هوش مصنوعی: بسیاری از جواهرات در برابر او بیاهمیت هستند، چرا که ملاقات با جواهر دل و عقل او، ارزش بیشتری دارد.
بماند اندر آن شهر خرّم دو سالفزون آمدش هر گه از مایه مال
هوش مصنوعی: در آن شهر خوش، او دو سالی بیشتر ماند و هر بار از ثروت و داراییاش به او چیزهایی میرسید.
وز آن گِل همی کند رنجور مردچنین تا برآورد از آن چاه گرد
هوش مصنوعی: مردی به خاطر گلی که در آن فرو رفته و رنج میکشد، تلاش میکند تا از چاه بالا بیاید و خودش را نجات دهد.
یکایک بدان آفتابه رسیدبدید و به درگاه قیصر دوید
هوش مصنوعی: هر کدام از آنها به آفتابه رسیدند و آن را دیدند، سپس به سوی درگاه قیصر رفتند.
که گنجی بدیدم ز بیرون شهرمرا گر دهد شاه از آن مایه بهر
هوش مصنوعی: من در خارج از شهر گنجی را مشاهده کردم و اگر پادشاه به من اجازه دهد که از آن ثروت بهرهمند شوم، خیلی خوشحال خواهم شد.
سر چاه بگرفت دستور شاهدرم برکشیدند از آن ژرف چاه
هوش مصنوعی: در کنار چاه، فرمان پادشاه صادر شد و از عمق آن چاه، درم (سکههای طلا) را بیرون آوردند.
کَشنده درم پیش خسرو کشیدچو قیصر نگه کرد و آن مُهر دید
هوش مصنوعی: به محض اینکه شخصی که درم را کشیده بود، آن را به خسرو نشان داد، قیصر که نظارهگر بود، به مهر روی آن توجه کرد.
نشان و تن و چهرهٔ دارنوشبدید و ز شادی برآمد به جوش
هوش مصنوعی: او نشانهها و زیباییهای دارنوش را دید و از شوق به وجد آمد.
به دستور گفت این نیای من استنهان کرده گنج از برای من است
هوش مصنوعی: به صحبتهای نی اشاره شده که میگوید این نی، از نسل من است و برای من پنهانی گنجی را در دل خود نگه داشته است.
درم پیش قیصر فرو ریختندسراسر همه بر هم آمیختند
هوش مصنوعی: در حضور قیصر، همه چیز به هم ریخت و هر چه بود درهم آمیخت.
چو دستور بگشاد مُهر سبوییکی پوست آهو بر آمد از اوی
هوش مصنوعی: وقتی دستور را دادند و مهر ظرف را باز کردند، از آن یک پوست آهو بیرون آمد.
بخندید مانوش و گفت این چه چیزهمانا یکی گنجنامهست نیز
هوش مصنوعی: مانوش با لبخند گفت: "این چه چیزی است؟ در واقع، این یک گنجنامه است."
چو بگشاد آن پوست و آن چهره دیدبترسید و لب را به دندان گزید
هوش مصنوعی: زمانی که آن پوشش را کنار زد و چهرهای را دید، ترسید و لبش را به دندان گرفت.
زمانی همی گفت با خویشتنکه این چیست مانندهٔ اهرمن
هوش مصنوعی: روزی در دل خود فکر میکرد که این چه چیزی است که شبیه به نیروهای منفی و شیطانی میباشد.
همانا طلسمیست از بهر شهرکز این شهر بدخواه را نیست بهر
هوش مصنوعی: قطعا در این شهر طلسمی وجود دارد که باعث میشود بدخواهانی که نیتهای بد دارند، نتوانند به این شهر آسیب برسانند.
چو آن راز، دستور بر وی بخواندبترسید مانوش و خیره بماند
هوش مصنوعی: وقتی آن راز را بیان کردند، او به شدت ترسید و به حیرت فرو رفت.
به دستور گفت ای فرومایه مردکه آهنگ خواند بدین مرز کرد
هوش مصنوعی: به دستور گفت، ای مرد حقیر، که آیا برایت بهتر نیست از این سرزمین دور شوی و آواز خواندن را متوقف کنی؟
نگه کن یکی تا کی آید برونچه مایهست از آن سالیان تا کنون
هوش مصنوعی: منتظر باش و ببین چه زمانی کسی از درون بیرون میآید و چقدر از آن سالها تا به امروز زمان سپری شده است.
چنین داد پاسخ که سیصد گذشتکنون چرخ بر سیصد و هفت گشت
هوش مصنوعی: او با این گفتار پاسخ داد که حالا سیصد سال سپری شده و اکنون زمان به سهصد و هفت سال تغییر کرده است.
مگر گاه آن باشد ای شهریارکه آید پدید اندر این روزگار
هوش مصنوعی: به امید آنکه روزی فرا برسد، ای پادشاه، که شرایطی خوب و مناسب در این زمان به وجود بیاید.
از آن راز کشور پر آوازه گشتهمان روز بازارگان بازگشت
هوش مصنوعی: در آن روز، رمز و رازی باعث شد که سرزمین مشهور به معروفیت برسد و همین روز، تاجر به وطن خود بازگشت.
به نزدیک خسرو شد و مژده داداز آن مژده شد شاه فرخنده شاد
هوش مصنوعی: او به خسرو نزدیک شد و خبر خوشی را به او رساند که باعث خوشحالی و شادمانی شاه شد.
همانگه سپه را ز کشور بخواندچنان کاندر ایران سواری نماند
هوش مصنوعی: در آن لحظه، فرمانده سپاه را از کشور فرا میخواند، به گونهای که دیگر هیچکس در ایران باقی نماند تا سوار بر کالسکه باشد.
فراز آمدش لشکری بیشمارهمانا فزون بُد ز سیصد هزار
هوش مصنوعی: او گروهی بسیار بزرگ از سربازان را به سوی خود میآورد که تعداد آنها قطعاً بیش از سیصد هزار است.
همه گیل و دیلم گُروهاگُروههمه بسته درهم به کردار کوه
هوش مصنوعی: تمامی مردم گیل و دیلم به صورت گروهی در کنار هم قرار گرفتهاند و همگی تحت تأثیر و رفتار کوه قرار دارند.
همه تشنه بر خون دشمن دلیرهمه رزم را همچو ارغنده شیر
هوش مصنوعی: همه به خون دشمن دلیر تشنهاند و به جنگ مانند شیر شجاع و قوی هستند.
سرِ ماه هنگام بانگ خروسز درگاه برخاست آواز کوس
هوش مصنوعی: در صبح زود، وقتی که خروس میخواند، صدای طبل و نغمهای از طرف در خانه بلند میشود.
بتوفید مهر و بنالید ماهز بانگ تبیره، ز گرد سپاه
هوش مصنوعی: خورشید درخشش خود را به همراه دارد و ماه از صدای طبل جنگ به درد و ناله افتاده است، در حالی که از گرد و خاک سپاه میتازد.
ز بس جوشن و تیغ و زوبین کینچو یک رنگ گشت آسمان و زمین
هوش مصنوعی: به دلیل جنگ و نبردهای مداوم، آسمان و زمین به یک رنگ و حالتی یکسان درآمدهاند.
روان لشکری در بیابان و کوهکه کوه و بیابان ز رنجش ستوه
هوش مصنوعی: روحی مانند یک لشکر در بیابان و کوه است؛ زیرا کوه و بیابان از رنج و درد پر هستند.
ز منزل چو برداشتی پیشروبه جایش فرود آمدی شاه گو
هوش مصنوعی: وقتی از خانه بیرون میروی و در راه قدم میزنی، به مقام و منزلت خود توجه کن و همواره در مسیرت، آرامش و وقار را حفظ کن.
به طرطوس یکسر فرود آمدندجهانی به تاراج برهم زدند
هوش مصنوعی: در طرطوس فرود آمدند و جهانی را به هم ریختند و به تاراج بردند.
بفرمود تا برگشادند دستهمه کشور و مرز کردند پست
هوش مصنوعی: فرمان داد تا دست همه را باز کنند و مرزها را پایین بیاورند.
به روم اندر افتاد یکسر خروشکه آمد همان گفتهٔ دارنوش
هوش مصنوعی: جنون و به هم ریختگی به یکباره بر من چیره شد، گویی همان چیزی که دارنوش گفته بود، به حقیقت پیوسته است.