بخش ۱۲۷ - گفتگوی کوش با نوشان
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان، فرستادهای از خسرو به ملاقات او میآید و غذاهایی را برای او میآورد. خسرو قبل از هر چیز زمین را میبوسد و نماز میگذارد. سپس از فرستاده میپرسد که چه رنجهایی در سفر متحمل شده است. فرستاده شرح میدهد که چگونه با دشمنان خسرو مقابله کرده و از خیانت یک دشمن شکایت میکند، که موجب شکست سپاه خسرو شده است. او به خسرو میگوید که اگر دستورها و تدابیر بهتری اتخاذ میشد، دشمنان نمیتوانستند بر آنها غلبه کنند. فرستاده هشدار میدهد که باید این اطلاعات را بهطور محرمانه نگه دارد و از افشای آن خودداری کند.
دگر روز دستورش اندر رسیدبسی خوردنی پیش خسرو کشید
هوش مصنوعی: روز دیگر فرمانش رسید و خوراکهای زیادی را جلوی پادشاه آوردند.
زمین را ببوسید و بردش نمازبپرسیدش از رنج و راه دراز
هوش مصنوعی: زمین را ببوسید و از او بخواهید که از درد و سختیهای راهی که طی کردهاید، با شما سخن بگوید.
بدو گفت با آتبین کار تونگویی که چون بود پیگار تو؟
هوش مصنوعی: او به آتشنشان گفت که تو نمیدانی کار تو چه قدر سخت است و اینکه تا چه حد میتواند خطرناک باشد.
سخنگوی نوشان زبان برگشادهمه داستان در به در کرد یاد
هوش مصنوعی: سخنگوی خوش بیان شروع به صحبت کرد و همه ماجرا را به یاد آورد و شرح داد.
گله هرچه کرد از بهک یاد کردکه بر ما و دیهیم بیداد کرد
هوش مصنوعی: گلهای که به ما میپردازد، از آنچه بر ما و دیهی که در آن زندگی میکنیم، بیداد کرده است، مجدداً یادآوری میکند.
یکی کرد با دشمنِ شاه دستاز این بود کز ما سواری نرست
هوش مصنوعی: یک نفر با دشمن شاه دوستی کرد و از این کارش به این نتیجه رسید که از ما کسی نمیتواند به جنگ برود.
وز ایشان سواری نخَست و نکشتاز ایرا که یکسر بدادند پشت
هوش مصنوعی: از میان آنها، کسی که نخستین بار سوار شد و بر ایرا ضربهای نزد، این بود که به طور کامل از او حمایت کردند.
به خمدان مر او را بهک داد راهبه قصرین به گفتار او شد سپاه
هوش مصنوعی: او را به خمدان، راهی به قصرها داد و با سخنانش سپاهی را به حرکت درآورد.
ز رایش چو ویران شد آن مرز و بومدر این مرز برگشت بدخواه شوم
هوش مصنوعی: زمانی که آن سرزمین ویران شد، در این سرزمین دوباره دشمنی و بدی به وجود آمد.
چرا نامه کرد او که من کردم اینکز آن شهر برگشت شاه آتبین
هوش مصنوعی: چرا او نامهای نوشت که من هم این کار را کردم، در حالی که شاه آتبین از آن شهر بازگشته بود؟
وگرنه همه چین به هم برزدینرفتی از آن شهر تا بستدی
هوش مصنوعی: اگر تو از آن شهر خارج نمیشدی، همه چیز به هم میریخت و هرج و مرج ایجاد میشد.
چو دشمن به فرمان او گشت بازنه آن هردوان را یکی بود راز
هوش مصنوعی: وقتی که دشمن دوباره تحت فرمان او قرار گرفت، دیگر هیچ یک از آن دو نفر نمیتوانستند به راز یکدیگر پی ببرند.
بدو گفت کوش این سخن راز دارزبان را از این داستان باز دار
هوش مصنوعی: به او گفت تلاش کن که این کلام را از زبان خود محفوظ نگهداری و این داستان را فاش نکن.