بخش ۱۴۰ - برگزیدن آتبین فرارنگ را
هوش مصنوعی: شخصیتی به نام "فرع" نزد شاه میرود تا از او راهنمایی بگیرد. شاه به او امید میدهد و به او میگوید هر زمان که آماده باشد، خوشحال به درگاهش بیاید. سپس فرع دستوراتی میدهد تا به محض آماده شدن، ساز و لوازم مربوطه را تهیه کنند. او در میان روزهای جشن، سرانجام همایونی را برمیگزیند و لباسهایی زیبا و زینتهایی با ارزش برای خود فراهم میکند.
در حین مراسم، فرع با دایهای صحبت میکند و او را به دخترانی زیبا معرفی میکند. اما فرع از دختران راضی نیست و دایه او را به زیبایی آنها متوجه میکند. دایه سپس به فرع میگوید که دختران این سرزمین به او نزدیکترند. وقتی فرع دختران زیبا را میبیند، دلش میلرزد و از مهر آنها تحت تأثیر قرار میگیرد.
سپس فرع با زیبایی دختران و زینتهای آنها شگفتزده میشود و همهی دختران از روی غم و شرم خود زیورآلاتشان را برمیدارند. در پایان داستان، فرع متوجه میشود که زیبایی و اصالت آنها، ارزش بیشتری از هر چیز دیگر دارد و خود را در میان آنها میبیند.
فرع را فرستاد نزدیک شاهکه کی راه یابم بدین پیشگاه
هوش مصنوعی: فرع به نزد پادشاه فرستاده شد تا بداند چگونه میتواند به این درگاه راه پیدا کند.
مگر شاه امیدم به جای آوردبه خوبی بدین بنده رای آورد
هوش مصنوعی: آیا امیدم به خوبی به واقعیت خواهد پیوست و این بنده را مورد لطف و توجه قرار خواهد داد؟
فرستاد پاسخ که هرگه که رایکنی هر زمان شادمان اندر آی
هوش مصنوعی: پیام فرستاد که هرگاه تصمیم بگیری، همیشه به شادمانی وارد شو.
مرا آگهی ده ز یک هفته بازیکی تا چو باید، بسازیم ساز
هوش مصنوعی: به من خبر بده که یک هفته دیگر چه اتفاقی میافتد تا بتوانیم به خوبی خود را آماده کنیم و برنامهریزی کنیم.
جهانجوی گردنده گردون بدیدهمایون یکی روز را برگزید
هوش مصنوعی: جهانگردی که به جستجوی دنیا میپردازد، یک روز خوشبختی را انتخاب کرد و آن را مشاهده کرد.
فرستاد طیهور را آگهیکه هر مزد روزی ست با فرّهی
هوش مصنوعی: خبر به پرندگان رسید که هر روز مزدی به همراه دارد.
به دستور فرمود تا کرد سازدر گنجهای کهن کرد باز
هوش مصنوعی: با فرمان او، دستور داد تا ساز را در گنجینههای کهن دوباره باز کنند.
به هرمزد روز آتبین برنشستترنجی و شاخی ز سبزی به دست
هوش مصنوعی: در هر روزی که میگذرد، میوهای خوش رنگ و شاخهای سبز در دست دارد.
یکی تاج پرمایه بر سر نهادکه از باستان کس ندارد به یاد
هوش مصنوعی: شخصی تاجی بسیار باارزش بر سر گذاشت که هیچکس از زمانهای قدیم آن را به یاد ندارد.
تن و جامه و موی خوشبوی کردیکی نافهٔ مشک در موی کرد
هوش مصنوعی: این بیت به توصیف زیبایی و جذابیت فردی میپردازد که بدن، لباس و موی خوشبویی دارد. بهنوعی، این زیبایی را با عطر مشک که در مویش وجود دارد، مقایسه میکند و بر ویژگیهای دلنشین ظاهریاش تأکید میکند.
به اسب اندر آمد هم از بامدادفرع بود با شاه و بس کامداد
هوش مصنوعی: صبح زود، فرع (فرعی) به همراه شاه به اسب سوار شد و به سوی کارها رفتند.
همی راند تا در میان سرایهمی رفت طیهور پیشش به پای
هوش مصنوعی: او همچنان به جلو میرفت و در میانه خانه، طوطیای در پیش او با پاهایش حرکت میکرد.
فرود آمد و بر نشست او به تختخنک مرد نیک اختر نیکبخت
هوش مصنوعی: مردی با طالع خوش و نیکو به آرامی بر روی تخت نشسته است.
همان گاه طیهور دستش گرفتبه حجره درآورد و پیشش برفت
هوش مصنوعی: در همان زمان، طیهور دست او را گرفت و به داخل اتاق برد و پیش او رفت.
یکی پیرزن را ز ایوان بخواندکه توش و توانش به تن در نماند
هوش مصنوعی: یک پیرزن را از بالای ایوان صدا کردند و گفتند که دیگر نمیتواند کارهای سخت را انجام دهد.
سر از سال لرزان، تن از ماه کوزچشیده فراوان بهار و تموز
هوش مصنوعی: با فرا رسیدن فصل بهار و تابستان، سال به شدت در حال تغییر و تحول است و زندگی به روشنی و زیباییهایی که هر ساله با خود میآورد، دست پیدا کرده است.
بدان زن سپرد آتبین را و گفتکه بردار پرده ز روی نهفت
هوش مصنوعی: آن زن آتشزن را فراخواند و گفت که پرده را از روی آنچه پنهان است، بردار.
دل و هوش باید که داری به جایبدان سان که گفتم مر او را نمای
هوش مصنوعی: برای به درک رساندن مفهوم این جمله، میتوان گفت: برای درک و پذیرش موضوعات، باید دل و اندیشهای داشته باشی که بتوانی آنچه را که گفتهام، به درستی درک کنی و نشان دهی.
ببرد آتبین را زن پیر زودنخست آن دو خانه مر او را نمود
هوش مصنوعی: زنی پیر آتشزن را به سرعت به دو خانه برد و نشانی از او را به او نشان داد.
بیاراسته، همچو باغ بهشتبهارش نهاد و نگارش سرشت
هوش مصنوعی: او همچون باغی زیبا و بهشتی، زیبا و دلربا است و بهار را به آن بخشیده و طبیعی دلنشین دارد.
نشسته در او بیست خورشیدْ چهرخجل مانده از رویشان ماه و مهر
هوش مصنوعی: در اینجا گفته میشود که در یک مکان، بیست خورشید حضور دارند و چهرهی ماه و مهر (دو نماد زیبایی و نور) از دیدن آنها خجالتزده و شرمنده است. به نوعی فضایی توصیف شده که نور و زیبایی آن فوقالعاده است و حتی ماه و خورشید در مقابل این نور خجالت میکشند.
ز زیور تن و جامه گشته نهانز رخسارشان گشته روشن جهان
هوش مصنوعی: زیورها و لباسها باعث شدهاند که زیبایی چهرهها پنهان شود، اما همین زیباییها باعث روشنتر شدن جهان شدهاند.
یکی گرد برگشت شاه بلنداز ایشان کس او را نیامد پسند
هوش مصنوعی: شخصی از جمعیت دور شده و به سوی شاه بلند قد بازگشته است، اما هیچکس او را نمیپسندد یا توجهی به او نمیکند.
برون رفت خندان و با دایه گفتکز این دختران کس مرا نیست جفت
هوش مصنوعی: او با لبخند از خانه بیرون آمد و به دایه گفت که هیچکدام از این دختران برای من همتایی ندارند.
بدو دایه گفت ای گرانمایه شاهاز این بهْ بدین دختران کن نگاه
هوش مصنوعی: دايه به شاه گفت: ای پادشاه گرانقدر، بهتر است به این دختران توجه کنی.
که خوبان این کوه و این کشورندبه شاه جهان بر گرامیترند
هوش مصنوعی: اینک خوبان در این سرزمین و در این کوهها هستند و از همه برتر و گرامیتر از دیگران در نظر پادشاه جهان به شمار میآیند.
از ایشان فروغ رخ هر یکیکند ماه و خورشید را اندکی
هوش مصنوعی: هر یک از آنها زیباییهایی دارد که میتواند حتی ماه و خورشید را تحتالشعاع قرار دهد.
چنین داد پاسخ که هست این چنینولیکن مرا داد شه بهْ گزین
هوش مصنوعی: او چنین پاسخ داد که وضعیت اینگونه است، اما شاه به من هدیهای برگزیده عطا کرده است.
تو گر دیگران را نمایی به منسپاس تو دارم به هر انجمن
هوش مصنوعی: اگر تو دیگران را به من نشان دهی، من از تو به خاطر هر جمعی که در آن هستی، سپاسگزار خواهم بود.
بدو گفت کایشان فرومایهاندکنیزک تو رایند و کمسایهاند
هوش مصنوعی: او به او گفت که این افراد بیارزش و پست هستند و اگر تو به آنها توجه کنی، کمارزش خواهند شد.
بخندید، گفتا ز پرمایگانشنیدی که دیدن بود رایگان
هوش مصنوعی: بخندید و گفت که آیا از افراد باهوش شنیدهاید که دیدن چیزی بدون هزینه است.
چو از شاه درماند، دایه برفتاز آن خانه پس پرده را برگرفت
هوش مصنوعی: وقتی که شاه به مشکل افتاد و نتوانست راه حلی پیدا کند، دایه از آن مکان خارج شد و پرده را کنار زد.
خرامان در آن خانه رفت آتبینیکی کاخ دید او چو نوشاد چین
هوش مصنوعی: در خانهای که به آرامی قدم میزد، یکی را دید که مانند جواهر درخشان است و به زیبایی و شکوه یک قصر شباهت دارد.
تو گفتی مگر خانهٔ بتگریستکه آزر مر او را یکی چاکریست
هوش مصنوعی: تو گفتی آیا خانهی بتسازی نیست که آزر برای او خدمتکار است؟
وگرنه سپهر است با داوریقَران کرده خورشید با مشتری
هوش مصنوعی: اگر نه اینکه آسمان به قضا و قدر عمل میکند، خورشید به تأثیر سیاره مشتری در حرکت و جایگاهش قرار گرفته است.
بتانی به بالای سیمین ستونرخانی ز خورشید روشن فزون
هوش مصنوعی: تندیسی زیبا بر روی ستونی نقرهای قرار دارد که چهرهاش به شدت از نور خورشید درخشانتر است.
همه دلفریب و همه تنگدازهمه چشم غمزه، همه غمزهناز
هوش مصنوعی: همه افراد زیبا و دلنشین هستند و هر یک از آنان خود را به شیوهای جذاب و دلربا نشان میدهند. تمامی آنها دارای نگاههای فریبنده و نازهایی هستند که به دل مینشیند.
نه در خوردشان زرّ و پیرایه بودنه چون دیگران جامه و مایه بود
هوش مصنوعی: آنها نه طلا و زینت دارند و نه مانند دیگران لباس و ثروت.
به کنجی نشسته فرارنگ تنگگرفته ز رخسار او خانه رنگ
هوش مصنوعی: در گوشهای نشسته و با نگرانی به رنگ چهرهاش نگاه کرده، رنگ چهرهاش به خاطر احساساتش تغییر کرده است.
چو سروی که بارش بود شهد و قندچو کشتی که ملّاح دارد به بند
هوش مصنوعی: مانند درخت سرو که بارش شیرین و خوشمزه است، یا همچون کشتی که ناخدای آن به خوبی آن را هدایت میکند.
ز عبهر فگنده هزاران هزارفزون حلقه در گوش و دُر گوشوار
هوش مصنوعی: از فرط حیرت و شگفتی، هزاران حلقه در گوش و گوشوارهها وجود دارد.
به تن بر یکی جامهای بس فَرَخشولیکن ز رخسار او خانه رخش
هوش مصنوعی: اگرچه بر تنش لباس زیبا و پر زرق و برقی پوشیده، اما زیبایی واقعی او در چهرهاش نهفته است.
یکی جامه بر تن فگنده ستبرچو خورشید در میغ و ماه اندر ابر
هوش مصنوعی: شخصی لباسی بر تن دارد که مانند خورشید در میان ابرها و ماه در آسمان میدرخشد.
چو شاه آتبین حال و آن خال دیددل خویش را سخت بیحال دید
هوش مصنوعی: وقتی شاه آتشین شکل آن خال را دید، حال دل خود را بسیار ناخوش و بیحال یافت.
ز مهرش به مغز اندر افتاده هوشبه پای ایستاده ز دل رفته توش
هوش مصنوعی: عشق او به عمق جانم نفوذ کرده و باعث شده که در برابرش بیتاب بایستم، در حالی که همه وجودم را از دست دادهام.
دو چشم از فروغ رُخش تیره شدز خال سیاهش خرد خیره شد
هوش مصنوعی: چشمهایم به خاطر درخشش چهرهاش تار و کدر شده و از خال سیاهش دلم پر از حیرت و شگفتی شده است.
چنانش بلرزید جان از نهیبکه از تن شدش توش و از دل شکیب
هوش مصنوعی: او چنان از شدت ترس و هیجان لرزید که دیگر نه توانایی در بدنش باقی ماند و نه صبر و آرامشی در دلش.
هم از آستان رفت تا پیش گنجفرارنگ را داد، زرّین ترنج
هوش مصنوعی: او از درگاه رفت و به سوی گنجی که بسیار باارزش بود، ترنجی طلایی را تقدیم کرد.
ببوسید و افگند اندر کنارترنج اندر آمد میان دو نار
هوش مصنوعی: در دلم عشق و محبت فراوانی است، آنقدر که مانند دو میوهی نار، با هم در تضاد هستند. این احساسات مرا به شدت شیفته و مجذوب کردهاند.
فروغ سرانگشت او ز آتبینهمی تافت بر پنجهٔ رامتین
هوش مصنوعی: نور سرانگشت او از آتش درخشانی میتابد بر دستان نرم و لطیف رامتین.
جهانجوی شادان از او بازگشتوز ایشان بسیلا پرآواز گشت
هوش مصنوعی: جهانگرد شاد و خرسند از او برگشت و به خاطر بسیاری از مردم، آوازهاش بلند شد.
همه دختران زآن خجل ماندندهمه زیور از تن بیفشاندند
هوش مصنوعی: همه دختران از آن موضوع شرمنده شدند و زیورآلات خود را از تن خارج کردند.
چو تازی بود اسب، اگرچه ستامندارد، تو تازیش خوانی به نام
هوش مصنوعی: اگرچه اسب تازی ممکن است نشانهای نداشته باشد، اما تو میتوانی او را به عنوان تازی بشناسی.
بزرگان به گوهر شناسند تیغگهر زآن ندارند زآن پس دریغ
هوش مصنوعی: بزرگان و افراد با دانش، ارزش و زیبایی واقعی را تشخیص میدهند و به همین دلیل از دست دادن آن را حسرت نمیخورند.