شمارهٔ ۱۵۸
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و زیباییهای یک معشوق است که در یک مکان خاص (بتخانه) قرار دارد. شاعر به توصیف احساساتش نسبت به این معشوق میپردازد و میگوید هرچند کسی او را نمیشناسد، اما داستانها و افسانههای زیادی دربارهاش گفته میشود. او به جایگاه زیبایی و محبت معشوق اشاره میکند و بیان میکند که عشق و زیبایی او در دلها جا دارد. شاعر همچنین از درد و رنج عشق و شوق به وصال سخن میگوید، و در آخر به چیزهای شیرین و دلنشین که در زندگی عشقبازان وجود دارد اشاره میکند.
بکوی عاشقان بت خانه ای هستدر آنجا دلبر جانانه ای هست
هوش مصنوعی: در جایگاه عاشقان، محلی وجود دارد که در آن محبوبی جذاب و دلربا زندگی میکند.
نمی داند کسی او را، ولیکنبهر مجلس ازو افسانه ای هست
هوش مصنوعی: هیچ کس او را نمیشناسد، اما در هر جمعی داستانی از او وجود دارد.
بپیش شمع رویش خور فرو رفتکه شمعش را چنین پروانه ای هست
هوش مصنوعی: در برابر روشنایی چهرهاش، خورشید هم محو میشود، چون پروانهای به دور شمعی که نورش را اینگونه دوست دارد.
مرا از زلف و خالش گشت معلومکه هرجا دام باشد دانه ای هست
هوش مصنوعی: از اینکه زلف و چهرهاش را دیدم، متوجه شدم که هر جا دام وجود دارد، دانهای هم پیدا میشود.
چو پیمان را شکستم، باز ساقیکرم فرما، اگر پیمانه ای هست
هوش مصنوعی: وقتی که به وعدهام عمل نکردم، دوباره ای ساقی خوب، اگر میتوانی یک پیمانه برای من بیاور.
چه کم از می، بدور چشم مستش؟که در هر گوشه ای می خانه ای هست
هوش مصنوعی: چقدر از شراب دور است چشم دلش، که در هر گوشهای خانهای برای نوشیدن وجود دارد.
سرشک قاسمی دریاست، در ویبرای طالبان دردانه ای هست
هوش مصنوعی: اشک قاسمی مانند دریاست و در آن جواهر نادری برای کسانی که به دنبال آن هستند، وجود دارد.