شمارهٔ ۴۳۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن میگوید و انتظار دارد که معشوقش به او رحم کند. او از گنجینهای پنهان در دلش صحبت میکند و به زاهدان که به دنیای مادی بیاعتنا هستند، میگوید که حتی اگر مست باشد، به قضا و قدر خود ایمان دارد. شاعر از معشوقش میخواهد که او را راهنمایی کند، اما معشوق پاسخ میدهد که حد او به این کار نمیرسد. شاعر با احساس قربانی شدن در عشق و وابستگی به معشوق، اشک میریزد و در نهایت اعتراف میکند که فقط عشق معشوق برایش اهمیت دارد، چه در حال هوشیاری باشد و چه مست.
گر بنالم من از این درد که در دل دارمبس عجب نبود اگر رحم کند دلدارم
هوش مصنوعی: اگر من از این دردی که در قلبم دارم شکایت کنم، جای عجیب نیست اگر معشوقم به من رحم کند.
کهنه گنجیست درین کنج نهانی پنهانترک سر گویم و آن گنج نهان بردارم
هوش مصنوعی: در گوشهای از این دنیای قدیم، گنجی نهان و ارزشمند وجود دارد که باید آن را کشف کرد. اگر به دقت به آن نگاه کنیم و رازهایش را بفهمیم، میتوانیم به آن گنج دست یابیم.
قسمتی کان ز ازل رفت چه شاید کردن؟من بر آن قسمتم، ار زاهد، اگر خمارم
هوش مصنوعی: بخشی از سرنوشت ما که از آغاز در تقدیر نوشته شده را چه کسی میتواند تغییر دهد؟ من بر روی همان سرنوشت قرار دارم، حتی اگر زاهد باشم و خمار.
گفتمش: رو بنما، گفت که: هی! حد تو نیستخجل از گفته خویشم، پس سر می خارم
هوش مصنوعی: به او گفتم: خودت را نشان بده. او پاسخ داد: آه! این کار برای تو مناسب نیست. از گفتههای خودم شرمندهام، بنابراین دست به سرم میزنم.
اشک گلگون مرا رحم کن، ای جان و جهانکه بسودای تو از دیده فرو می بارم
هوش مصنوعی: ای جان و جهان، به حال اشکهای سرشار از عشق من رحم کن، که به خاطر آرزوی تو از چشمانم اشک میریزد.
عاقبت کشته شمشیر غمت خواهم شدمن که از واقعه عشق تو بر خور دارم
هوش مصنوعی: در نهایت، به خاطر درد و غم عشق تو، به سرنوشتی سخت و تلخ دچار خواهم شد، چرا که تأثیرات عاطفی تو بر جانم سنگینی میکند.
هیچ کس غیر تو در جان و دل قاسم نیستحالم اینست، اگر مستم، اگر هوشیارم
هوش مصنوعی: هیچ کس غیر از تو در زندگی و احساسات قاسم وجود ندارد. حالا این که من سرمست هستم یا هوشیار، فرقی نمیکند.