شمارهٔ ۴۸۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به حال خویش و جستجوی معنای عمیق زندگی میپردازد. او از سرگردانی و درد درونی خود میگوید و به این نتیجه میرسد که تنها به خداوند توجه کند. شاعر به شدت تحت تاثیر احساساتش قرار دارد و از ناصحان میخواهد که او را مورد قضاوت قرار ندهند، زیرا او در جستجوی حقیقت و وصال حق است. در نهایت، او به حالت فنا در حق اشاره میکند و میگوید که سخن کوتاه است و دیگر چه بگوید. شعر انعکاسی از گمگشتگی روحی و نیاز به راهنمایی الهی دارد.
چه گویم؟ ای مسلمانان، چه گویم؟در این میدان که سرگردان چو گویم
هوش مصنوعی: چه بگویم؟ ای مسلمانان، در این میدان که اینقدر بیهدف و سرگردان هستم، چه چیزی باید بگویم؟
روان محزون و دل مجروح و تن زارچو مویم اندرین ره، چون نمویم؟
هوش مصنوعی: دل و جانم پر از غم و اندوه است، جسمم ضعیف و نزار است. در چنین وضعیتی چگونه میتوانم به پیش بروم و رشد کنم؟
زجوی تن ببحر جان رسیدمبحمدالله کنون بحرم، نه جویم
هوش مصنوعی: از جوی تن به دریاى جان رسیدم. حالا به لطف خدا به حرم رسیدم و دیگر در جوی نمیگردم.
مراد جانم از عالم تو بودیترا چون یافتم، دیگر چه جویم؟
هوش مصنوعی: زندگی من از وجود تو معنا پیدا کرد. وقتی تو را یافتم، دیگر هیچ چیزی را نمیخواهم.
بحمدالله که ناصح را خبر نیستکه من حیران آن رو از چه رویم؟
هوش مصنوعی: خدا را شکر که مشاور از علت سردرگمی من بیخبر است و نمیداند که چرا این چنین پریشان و bewildered هستم.
جهانی غرق درد درد گردداگر سنگی نیاید بر سبویم
هوش مصنوعی: اگر سنگی بر گلابی نیفتد، جهانی پر از درد و رنج خواهد شد.
برو، واعظ، مکن فریاد و مستیتو مست خویشتن، من مست اویم
هوش مصنوعی: برو، واعظ، دست از سر من بردار و از من نصیحت نکن. من در مستی خودم غرق هستم و به او فکر میکنم.
چو قاسم در بقای حق فنا شدسخن کوتاه شد، دیگر چه گویم؟
هوش مصنوعی: زمانی که قاسم به حقیقت وجود پیوست و از دنیا گذشت، دیگر نیازی به گفتن نیست و همهچیز به وضوح روشن است.