هوش مصنوعی: نویسنده درباره سفر خود از طایف به مناطق مختلف صحبت میکند. در مسیر، کوهها و شکافهایی را پشت سر میگذارد و از خرابههای خانههایی یاد میکند که عربها به او میگویند متعلق به لیلی بوده است. سپس به منطقهای به نام مطار میرسد که فاصلهاش از طایف دوازده فرسنگ است. در ادامه به ناحیهای به نام ثریا میرسد که دارای خرماستان و زراعت است، اما هیچ حاکم یا سلطانی در آنجا وجود ندارد و هر قبیلهای با یکدیگر در جنگ و خصومت اند. بعد از آن به حصاری به نام جزع میرسد و در آنجا به اجبار پانزده روز میماند. در این مدت، خطرناک بودن منطقه و قوانین سختی که بر بیگانگان حاکم است را توضیح میدهد. در نهایت، با دریافت کمک از رئیس اعراب، به سمت قبیله دیگری منتقل میشود.
هوش مصنوعی: ما از طائف خارج شدیم و در مسیر کوهها و درههای شکستهای پیش رفتیم. در هر جا که دیهکها و مزارع کوچک وجود داشت، به ما نشان دادند که خانهای خراب وجود دارد که اعراب گفتهاند این خانه متعلق به لیلی بوده است و داستان ایشان عجیب و غریب است. پس از آن به یک حصار رسیدیم که به آن مطار میگفتند و فاصلهاش از طائف دوازده فرسنگ بود. بعد به ناحیهای به نام ثریا رسیدیم که در آن خرمایستانهای زیادی وجود داشت و با استفاده از آب چاه و دولاب زراعت میکردند. در این ناحیه گفته میشد که هیچگونه حاکم و سلطانی وجود ندارد و هر جا کسی به عنوان رئیس یا سرور باشد، فقط به خود و ناامنی و جنگ و خونریزی میان مردم مشغولند. فاصلهمان از طائف تا آن جا بیست و پنج فرسنگ بود. پس از عبور از آنجا، به حصاری رسیدیم که به جزع مشهور بود و در نیم فرسنگی چهار حصار وجود داشت. بزرگترین حصاری که در آنجا توقف کردیم، حصین بنی نسیر نام داشت و درختان خرما در آنجا کم بود. من پانزده روز در این جزع ماندم. هیچ خفیر (پاسبان) وجود نداشت که ما را عبور دهد و عربها برای هر قومی حد و مرزی تعیین کرده بودند. همچنین کسی خارجی نمیتوانست در آنجا وارد شود، زیرا هر فردی که بدون خفیر پیدا میشد، دستگیر و برهنه میشد. از هر قومی پس از گذر از حد تعیین شده، خفیر برداشته میشد و به آنها قلاوز نیز میگفتند. اتفاقاً رئیس اعراب که با ما بود و او را بنی سواد مینامیدند، به جزع آمد و ما او را به عنوان خفیر گرفتیم. او ابوغانم عبس بن العبیر نام داشت و با او همراه شدیم. گروهی به سمت ما آمدند و خیال کردند که صید پیدا کردهاند، زیرا اعراب هر بیگانهای را که ببینند، به عنوان صید خطاب میکنند. چون رئیس آنها با ما بود، چیزی نگفتند و اگر نه، آن مرد ما را هلاک میکرد. به هر حال، مدتی در میان آنها ماندیم و چون خفیر نبود که ما را عبور دهد، دو خفیر دیگر استخدام کردیم که هر کدام ده دینار گرفتند تا ما را به میان قومی دیگر برسانند.