بخش ۳۳ - اهل و عیال، فرزند طماع یا دشمنان دوست نما
در این متن، گفتگو میان دو نفر دربارهٔ ارث پدری به تصویر کشیده شده است. یکی از آنها آرزو دارد که پدرش به دست کسی کشته شود تا هم ارث ببرد و هم دیه بگیرد. دیگری میخواهد که هر بار اندامی از پدرش را ببُرند تا برای هرکدم دیه بگیرد و در پایان هم او را بکشند تا هم دیه بگیرد و هم به ارث پدری برسد. این گفتگو به نوعی آزمندی و بیوفایی زن و فرزند را نشان میدهد.
آنچه خواهد بر تو فرزند و زنتکافرم گر میپسندد دشمنت
آنچه که زن و فرزندت برای تو میخواهند، دشمنت هم نمیپسندد.
با رفیق خود یکی گفت ای پسرکاشکی بُکْشد مرا شخصی پدر
یکی به دوستش میگفت: ای پسر، کاش کسی پدرم را بِکُشد.
تا برم هم ارث و هم گیرم دیتاز پدر بهتر بود این منفعت
تا هم ارث ببرم و هم دیه بگیرم، که این سودش برای من از پدر بیشتر است.
پاسخش داد آن دگر یک کی قرینمن پدر را مینخواهم اینچنین
آن یکی هم پاسخ داد: ای دوست! من چنین چیزی برای پدرم نمیخواهم.
بلکه می خواهم که چشمانش نخستبرکنند و یک دیت گیرم درست
بلکه میخواهم که نخست چشمانش را درآورند و من درستی، یک دیه بگیرم.
پس ببرندش دو گوش حق نیوشیک دیت دیگر بگیرم بهر گوش
سپس دو گوش حق نیوش او را بِبُرند و من از بهر آنها دیهٔ دیگری بگیرم.
بینیش را پس ببرند و از آنپس ببرندش دو لب آنگه زبان
آنگاه بینی او را ببُرند و سپس لبهایش را و آنگاه زبان او را.
پس جدا سازند دستانش ز تنپایهایش پس ببرند از بدن
دستانش را از تن جدا کنند و سپس پاهایش را از بدنش جدا کنند.
پس ذکر پس خصیتینش را برندپس کشندش جان من فارغ کنند
سپس آلت تناسلی و بیضهها را ببُرند و آنگاه او را بکشند و جان مرا آزاد کنند.
تا دیت گیرم برای هر کدامپس ستانم ارث او را بالتمام
تا برای هرکدام دیه بگیرم و دست آخر ارث او را کامل بستانم.
بر تو ای فرزند بادا آفرینمیتوان پرورد فرزندی چنین
برتو آفرین باد ای فرزند! چنین فرزندی میتوان پرورد!
میتوان کردن تن و ایمان و جانرهن ایشان ای رفیق مهربان
ای دوست مهربان! میتوان تن، ایمان و جان را فدای ایشان کرد.
ای خدا پایی عطا کن تندروتا برآرم خویشتن را زین گرو
خداوندا پایی تند رو به من بده تا خود را از این وابستگی رها کنم.
هم برآرم گردن خود از کمندهم بیندازم ز پای خویش بند
گردن خود را نیز از کمند برهانم و بند از پای بیندازم.
دوستی با این گروه است ای فلاندوستی پادشه با زنگیان
دوستی با این گروه، مانند دوستی پادشاه با زنگیان است.