بخش ۳۵ - حکایت
هوش مصنوعی: در این شعر، فردی از اهل دوان به دکان بقال میرود و از او گردو میخرد. بقال از او میخواهد که قیمت گردوها را بگوید و فرد خریدار در این گفتگو متوجه میشود که دارایی واقعی انسان، عمر اوست و هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن شود. او از بقال میخواهد که دردی را که از گذر زمان و بیفایده بودن عمرش دارد، بفهمد و به این مسئله توجه کند که زندگی و زمان بسیار باارزشتر از داراییهای مادی است. او در نهایت از دردی که از زندگی و زمان خود دارد، ناله میکند و آرزوی رهایی از این درد را دارد. در کل، شعر به ارزش زمان و عمر و غم و اندوهی که انسانها از دست دادن زمان و زندگی خود احساس میکنند، میپردازد.
بد یکی طرار از اهل دوانرفت تا دکان بقالی روان
هوش مصنوعی: یک نفر بدطینت از گروهی به نام دوان به سمت دکان بقالی به راه افتاد.
پس به آن بقال گفت ای ارجمندگردکانت را هزاری گو بچند
هوش مصنوعی: به بقال گفت: ای محترم، قیمت گردوهایت را به هزار بگو تا بدانم.
گفت ده درهم هزاری مشتریزودتر درهم بده گر می خری
هوش مصنوعی: گفت اگر میخواهی هزار درهم بگیری، بهتر است که زودتر ده درهم را بدهی.
گفت صد باشد بچند این گردکانگفت یک درهم بهای آن بدان
هوش مصنوعی: در این مصرع، شخصی میگوید که اگر چیزی به مقدار صد باشد، به چند واحد آن در آخر تبدیل میشود. شخص دیگری پاسخ میدهد که ارزش آن تنها به یک درهم است. بهطور کلی، این گفتگو درباره ارزش و قیمت چیزی است که به نظر میرسد بسیار زیاد باشد، اما در واقع بسیار ناچیز است.
گفت با من گو که ده گردو بچندگفت عشر درهمی ای ارجمند
هوش مصنوعی: او به من گفت که چند گردو بده و من جواب دادم که به اندازه یک دهم درهم است، ای بزرگوار.
گفت چبود قیمت یک گردکانگفت او را نیست قیمت ای فلان
هوش مصنوعی: کسی پرسید قیمت یک گردنبند چقدر است، و جواب شنید که این چیز ارزش و بهای خاصی ندارد، ای فلانی.
گفت یک گردو عطا فرما به منداد او را گردکانی بی سخن
هوش مصنوعی: گفت یک گردو به من بده، اما او در جواب هیچ نگفت و به آرامی گردو را داد.
باز کرد از او یکی دیگر طلبخواجه او را داد بی شور و شغب
هوش مصنوعی: یکی از خادمان خواجه با آرامش و بدون سر و صدا خواستهای را از او مطرح کرد و آن را به خواجه ارائه داد.
گفت بازم گردکانی کن عطاگفت بقال از کجایی ای فتی
هوش مصنوعی: یک نفر از دیگری خواسته که دوباره گردکانیاش کند، اما فرد مقابل میپرسد که تو از کجا هستی؟ عزیزم.
گفت باشد موطن من در دوانشهر مولینا جلال نکته دان
هوش مصنوعی: شهر مولینا، جای زندگی من خواهد بود، جایی که جلال و دانش به خوبی شناخته شده است.
گفت رو ای دزد طرار دغلدیگری را ده فریب از این حیل
هوش مصنوعی: برو، ای دزد حیلهگر! دغل بازی نکن و کسی دیگر را فریب نده.
باد نفرین بر جلال الدین توکو نمود این نکته ها تلقین تو
هوش مصنوعی: باد به جلال الدین نفرین میکند که چگونه این نکات را به تو آموخته است.
ای تو کودن تر ز بقال دکانبی بهاتر عمرت از ده گردکان
هوش مصنوعی: ای تو که از بقالی که در دکانش فقط چیزهای بیارزش میفروشد هم نادانتر هستی، عمر تو از بچههای کوچه و بازار هم بیارزشتر است.
گر کسی گوید که از عمرت بجامانده چل سال دگر ای مرتجی
هوش مصنوعی: اگر کسی بگوید که از عمرت هنوز سی سال دیگر باقی مانده است، ای امیدواری!
چند باشد قیمت این چل سال رابازگو تا برشمارم مال را
هوش مصنوعی: چند سال از عمر من گذشته است؟ بگو تا بدانم داراییام چقدر است.
فاش می بینم که می خندی بر اوخوانیش دیوانه از این گفتگو
هوش مصنوعی: من به وضوح میبینم که تو از حرفهای این دیوانه میخندی.
پاسخش بدهی که گر ملک جهانمی دهی نبود بهای عمر آن
هوش مصنوعی: اگر تمام دنیا را به من بدهی، باز هم ارزش عمرم نیست.
گر دهی صد ملک بی تشویش رامی فروشم کی حیات خویش را
هوش مصنوعی: اگر به من صد کشور بدون نگرانی بدهی، من برای آن میفروشم که زندگی خودم را داشته باشم.
لیکن ای کودن ببین بی قیل و قالمی دهی مفت از کف خود ماه و سال
هوش مصنوعی: اما ای فکر نادان، ببین که بدون هیچ بحث و جدلی، به راحتی زمان و فرصتهایت را به رایگان از دست میدهی.
بین که آن دیو لعین بیتاب و پیچمی ستاند روز روزت را بهیچ
هوش مصنوعی: این دیو لعین هیچگاه آرام نمیگیرد و روزهای تو را به راحتی از دست میدهد.
آخر آن عمری که صد ملکش بهابود افزون نیست جز این روزها
هوش مصنوعی: در نهایت، زندگی که با تمامی ثروت و داشتههایش ارزشمند به نظر میرسد، تنها به همین روزها خلاصه میشود و بیشتر از این چیزی برای نشان دادن ندارد.
روزها چون رفت عمرت شد تلفنی تورا سرمایه نی سودت بکف
هوش مصنوعی: روزها که میگذرد، عمرت تباه میشود؛ نه سرمایهای برای تو باقی میماند و نه سودی به دست میآوری.
آنچه قیمت بودش از عالم فزونگو چه کردی و کجا باشد کنون
هوش مصنوعی: هر چیزی که ارزشمند بود و در این دنیا به آن اهمیت داده میشد، حالا چه کردی و آن چیز کجا رفته است؟
ای دو صد حیف از چنین گنج نهانکان ز دست ما برون شد ناگهان
هوش مصنوعی: ای کاش چنین گنج بزرگ و ارزشمندی که بهطور ناگهانی از دست ما رفته، در دستان ما باقی میماند.
ای هزار افسوس عالمها دریغکآفتاب ما نهان شد زیر میغ
هوش مصنوعی: ای کاش که نمیبود این حال، که خورشید ما زیر ابر پنهان شده است.
ای دریغ از گنج باد آورد ماای دریغ آن کو بفهمد درد ما
هوش مصنوعی: افسوس بر گنجینهای که باد برای ما به ارمغان آورده است و افسوس بر کسی که بتواند درد ما را درک کند.
دردها دارم بدل از روزگارمحرمی کو تا کنم درد آشکار
هوش مصنوعی: من در دل خود دردهای زیادی دارم و میخواهم کسی را پیدا کنم که بتوانم این دردها را با او در میان بگذارم.
ای خدا کو دامن کوه بلندتا به کام دل در آنجا روز چند
هوش مصنوعی: ای خدا، کجاست دامن بلند کوه که بشود در آنجا به آرزوهایم برسم و چند روزی را در آن خوش بگذرانم؟
گه به خاکستر نشینم گه به خاکگه کنم جیب گریبان چاک چاک
هوش مصنوعی: گاهی به حالتی غمگین و دلشکسته فرود میآیم و گاهی در دنیای واقعی قرار میگیرم؛ به طوری که یقهام را چاک میزنم و بیتابی میکنم.
گه ز درد خود بنالم وای وایگه به روز خود بگریم های های
هوش مصنوعی: گاهی از درد خود شکایت میکنم و ناله میزنم، وای بر من! و گاهی دیگر به حال روزگار خود میگرایم و اشک میریزم، های های.
خنجری کو تا بدرم سینه رافاش گردانم غم دیرینه را
هوش مصنوعی: میخواهم با یک ضربه، دردهای درونم را آشکار کنم و از رازهای نهفتهی قلبم پرده بردارم.
آمدم یاران بتنگ از دست خودکاش نبود هیچکس را یار بد
هوش مصنوعی: به محض اینکه به جمع دوستانم رسیدم، احساس کردم که از دست خودم به تنگ آمدهام. ای کاش هیچکس به عنوان دوست بد و ناخوشایند در کنارم نبود.
کیست دانی یار بدکردار منکاوست دایم همنشین یار من
هوش مصنوعی: کیست که بداند یار بدخلق من کیست، که همیشه همراه و همدم یار من است؟
آتشم زان تیز و دردم زان فزونسینه سوزان ریش دل غمدیده خون
هوش مصنوعی: آتش من از تیزی درد میسوزد و سینهام به خاطر غم زیاد، رنج و خون ریزی میکند.
روز من زان شام و شام من سیاهجان از آن فرسوده جان من تباه
هوش مصنوعی: روزهایم به خاطر شبهایی که سپری میکنم، به سختی میگذرد و شبهایم تاریک و غمآلود است. جانم از این سختیها خسته و ناتوان شده است.
آن منم من مایه ی رنج و محنای مسلمانان فغان از دست من
هوش مصنوعی: من هستم، من همان کسی که باعث رنج و مشکلات شما هستم، ای مسلمانان، از دست من ناله کنید.
هرکسی نالد ز دست این و آنمن همینالم ز خود ای دوستان
هوش مصنوعی: هر کسی از مشکلات و سختیهای دیگران شِکوه کند، من هم از خودم مینالـم، ای دوستان.
این منی را ای خدا بستان ز منفارغم کن از بلای خویشتن
هوش مصنوعی: ای خدا، این وجود و خودم را از من بگیر و مرا از مشکلات و مصیبتهای خودم آزاد کن.
هست دوری کردن از خود فرض عینبیننا یا لیت بعدالمشرقین
هوش مصنوعی: دوری از خود به نظر ما مانند یک واقعیت محض است؛ ای کاش که فاصله شرق و غرب را درک کنیم.