شمارهٔ ۱۷
هوش مصنوعی: غصهها در دل من چنان جا گرفته که دیگر جایی برای رفت و آمد احساسات نیست. میدانم که وقتی چشمانم به چهره زیبایت میافتد، دل از دست میرود، اما نمیتوانم از نگاه تو دست بکشم. هر شب به عشق تو، چهرهام را با آه و اندوه میپوشانم. ما را به کعبه نخوان، چرا که در دنیای عشق، میکده و خانقاه یکی هستند. در خلوت صبح، شنیدن صدای دلنواز عشق لذتبخش است. با این حال، بیشتر از این، کشتن مردم، فرصت دیدن دیگران را نمیدهد. تو، ای پادشاه زیبایی، در خواب غفلت هستی و صدای دل دلسوخته را نمیشنوی.
از بس که غم به سینهٔ من بسته راه رادیگر مجال آمد و شد نیست آه را
هوش مصنوعی: دل من از شدت غم آنقدر پر شده که دیگر جایی برای رفت و آمد احساسات نیست. فقط آه و افسوس در دل دارم.
دانم چو دیده دید، دل از کف رود ولینتوان نگاه داشت ز خوبان نگاه را
هوش مصنوعی: میدانم زمانی که چشم به جمال محبوب بیافتد، دل از دست میرود، اما نمیتوان چشم را از زیباییهای او برداشت.
هر شب ز عشق روی تو ای آفتابرویاز دود آه تیره کنم روی ماه را
هوش مصنوعی: هر شب به یاد عشق تو، ای همچون آفتاب زیبا، به خاطر غم و دودی که از آن به وجود آمده، چهره ماه را تیره و کمرنگ میکنم.
ما را مخوان به کعبه که در کیشِ اهلِ دلمعنی یکیست میکده و خانقاه را
هوش مصنوعی: ما را به کعبه نخوان، چون در مکتب اهل عشق و دل، معانی میکده و خانقاه یکی است.
بگشای گوش و هوش که در خلوت صبوحخوش لذتی است، زمزمهٔ صبحگاه را
هوش مصنوعی: گوش و حواست را باز کن که در تنهایی صبحگاه لذت خوبی دارد، صدای آرامشبخش صبح را بشنو.
زین بیشتر به ریختن خون مردمانفرصت مباد مردم چشم سیاه را
هوش مصنوعی: از این بیشتر، نباید به کشتن مردم فرصت داده شود، به ویژه انسانهایی که چشمان تیره دارند.
تو مست خواب غفلتی ای پادشاهِ حُسنمینشنوی خروشِ دلِ دادخواه را
هوش مصنوعی: ای پادشاه زیبایی، تو در خواب غفلت به سر میبری و صدای فریاد دلهای دردمند را نمیشنوی.