شمارهٔ ۴۲
هوش مصنوعی: این شعر راجع به عشق و فراق است. شاعر از درد عشق و فداکاری فرهاد میگوید که جانش را برای عشقش فدای معشوق کرد و یادگارهایی از خود بر جای گذاشت. او به یاد آسمانی که دامنش را پر از ستاره (پروین) کرده بود و دلشکستگیاش پس از ملاقات با معشوق میپردازد. همچنین به نداشتن دین و دل بعد از جدایی اشاره میکند و از سرنوشت تلخ افرادی که در زندگی خود به مضرّت دیگران میپردازند، ناله میکند. در نهایت، شاعر از تحسینهایی که غزال موی او در موردش انجام داده، سخن میگوید و نشان میدهد که عشق و فراق، چه تأثیراتی بر زندگی دارد.
عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفتجان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت
هوش مصنوعی: فرهاد، عاشق بینوا، با چه شوق و خوشی عشق ورزید و در نهایت، جان شیریناش را برای عشقش فدا کرد و از دنیا رفت.
یادگاری در جهان از تیشه بهر خود گذاشتبیستون را گر ز خون خویش رنگین کرد و رفت
هوش مصنوعی: او برای خود در دنیا یادگاری به جا گذاشت؛ بیستون را با وجود اینکه آن را از خون خویش رنگین کرد و سپس رفت.
دیشب آن نامهربان مه آمد و از اشک شوقآسمان دامنم را پر ز پروین کرد و رفت
هوش مصنوعی: دیشب آن معشوق بیرحم فرستاد و با افتادن اشکهای شوق از آسمان، دامن من را پر از ستارههای پروین کرد و سپس رفت.
پیش از اینها ای مسلمان داشتم دین و دلیآن بت کافر چنینم بیدل و دین کرد و رفت
هوش مصنوعی: قبل از این، ای مسلمان، من دینی داشتم و دلی پر از ایمان، اما حالا آن بت کافر باعث شده که بیدل و دین شوم و برود.
تا شود آگه ز حال زار دل، باد صباموبهمو گردش در آن گیسوی پرچین کرد و رفت
هوش مصنوعی: باد صبا که به آرامی میوزد، با دقت و توجه به موهای پیچخورده و زیبای او نگاه کرده و سپس به راه خود ادامه میدهد، تا دل عاشق را از احوال نزار و دردناک خود با خبر کند.
وای بر آن مردمآزاری که در ده روز عمرآمد و خود را میان خلق ننگین کرد و رفت
هوش مصنوعی: افسوس به حال کسی که در دوره کوتاهی از زندگیاش زندگی کرده و در این مدت، خود را با رفتارهای زشت و ناپسند در میان مردم رسوا و بیاعتبار ساخته و بعد از آن رفته است.
این غزل را تا غزال مشک موی من شنیدآمد و بر فرخی صد گونه تحسین کرد و رفت
هوش مصنوعی: غزل من را غزال با موی مشکین شنید و پس از شنیدنش به زیباییاش تحسین کرد و رفت.