شمارهٔ ۱۶۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غم و درد عشق صحبت میکند که تا سپیدهدم او را اذیت کرده است. او از حالتی سخن میگوید که رنگ از رویش پریده و تنها یک پهلوان عشق باقی مانده که در میدان عشق مبارزه نکرده است. اشاره میکند که از دوستانش فاصله گرفته و یاد روزگاری را میکند که در مسیر عشق قدم میزده است. در نهایت، به داغ و دردهای عاشقانهاش اشاره میکند و درباره فرهاد، داستانسرای معروف، صحبت میکند که در عشقش با تمام مشکلات و دردها روبهرو بوده و این موضوع را به زیبایی از او ستایش میکند.
دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتمآه سردی داشتم آری که دردی داشتم
هوش مصنوعی: دیشب تا سپیده دم به خاطر غم، آهی سرد از دل برآوردم، زیرا دردی عمیق در وجودم حس میکردم.
سرخ روئی یافتم از دولت بیدار چشمورنه پیش از اشکباری رنگ زردی داشتم
هوش مصنوعی: من از حال بیدار چشمی خوشحال و شاداب شدم، در حالی که پیش از این، حالتی ناامید و رنگ زرد داشتم.
زورمندی بین که تنها پهلوان عشق بودگر به میدان محبت هم نبردی داشتم
هوش مصنوعی: به راستی میبینم که تنها در عرصه عشق، کسی مانند پهلوان وجود دارد، حتی اگر در میدان محبت نیز نبردی نداشته باشد.
از رفیقان سفر ماندم عقب فرسنگهایاد از آن روزی که پای ره نوردی داشتم
هوش مصنوعی: من از دوستانم در سفر عقب ماندهام و به یاد روزهایی هستم که خودم در مسیر سفر بودم.
باغ و ورد عاشقان نبود بغیر از داغ و دردداغ و دردی دوش همچون باغ و وردی داشتم
هوش مصنوعی: در باغ عشق تنها آثاری از غم و درد وجود دارد، و در شب گذشته احساساتی مشابه باغ و گلها در وجودم بود.
تیشه بالای سر فرهاد خونها خورد و گفتوه چه صاحب درد شیرین کار مردی داشتم
هوش مصنوعی: فرهاد با تیشهای که بالای سرش بود، خون جگرش را میریزد و با اندوهی عمیق میگوید که ای کاش در عشق شیرین، مردی چون من بود.