شمارهٔ ۲۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به موضوع عشق و غم ناشی از آن میپردازد. او از دل شکسته خود و بیوفایی معشوق شکایت دارد و میگوید که دل معشوق انصاف ندارد. او از کسی حرف میزند که به خاطر غمهای معشوق جانش را از دست میدهد و به این نکته اشاره میکند که اگر محبوبش به او توجه نکند، به چه کسی میتواند دل بسپارد. شاعر احساس شرم میکند اگر برای محبوبش گل بیاورد، در حالی که محبوب با او بدرفتاری میکند. او به سرنوشت خود اشاره میکند و میگوید که صبر او در برابر ظلم محبوب چقدر سخت شده است. در نهایت، شاعر بیان میکند که غم عشق نمیگذارد که حتی سایهاش آرامش یابد.
به سر تو که دل تو سر انصاف نداردآن زید شاد کز اول به غمت جان بسپارد
هوش مصنوعی: سر تو که دل تو انصاف ندارد، یعنی تو که به احساسات و احوال دیگران اهمیت نمیدهی. آن زید، شاد است که از اول در غم تو جانش را فدای تو کرده است.
آنکه یارش تو نباشی نفسی با که نشیند؟وانکه حالش تو نپرسی غم دل با که گسارد؟
هوش مصنوعی: کسی که محبوبش در کنارش نیست، با که میتواند تنهاییاش را تحمل کند؟ و کسی که حالش را نمیپرسی، با که میتواند غم دلش را سبک کند؟
من خجل باشم اگر تا سر تو لعل بریزمتو روا داری اگر بر سر من سنگ ببارد
هوش مصنوعی: من خجالت میکشم اگر برای تو چیزهای قیمتی بریزم، اما تو حق داری اگر بر من سنگ بیفتد.
تو الف قدی و شاید که وفا هیچ نداریزانکه من دانم و تو هم که الف هیچ ندارد
هوش مصنوعی: تو در ظاهرت جوانی و شاید وفایی در دل نداری، چرا که من خوب میدانم و خودت نیز میدانی که در واقع هیچ وفایی نداری.
چه شماری تو بر انگشت چه سنجی سخن آن؟که به انگشت همی در غم تو روز شمارد
هوش مصنوعی: چقدر به یاد تو حساب میکنم و سخن میسنجم؟ که حتی با انگشت میتوانم روزهای غم تو را بشمارم.
از تو جورست و ز من صبر بکن هر چه توانیکه فلک جور تو و صبر من آخر به سر آرد
هوش مصنوعی: از تو انتظار بیعدالتی است و از من خواستهای که صبر کنم، هر میزان که بتوانی. زیرا در نهایت، ظلم تو و صبر من به پایان خواهد رسید.
سایه پرورده وصل است مجیر ارچه بدوستغم عشق تو ز خورشید به سایه ش نگذارد
هوش مصنوعی: اگرچه وصل و نزدیکی خوشایند است، اما غم و اندوه عشق تو مانند سایهای بر روی خورشید، اجازه نمیدهد که آن شادی به من برسد.