شمارهٔ ۲۹
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار به ناکامی و درد ناشی از دوری محبوب اشاره میکند. او میگوید که با وجود زیبایی و جذابیت زلف محبوب، نمیتواند به جایی برسد و درمانی برای دردش وجود ندارد. هر روز که از وفای محبوب سخن میگوید، شب در دلش حسرت و دلتنگی بیشتر میشود. او نگران است که عمرش مانند گل در حسرت بگذرد و در چمن وصال محبوب چیزی نبیند. شاعر میداند که به دست آوردن وصل محبوب کار دشواری است و در نهایت، بدون محبوب، دعای او هم بیفایده خواهد بود.
با سر زلف تو مرا کار به جایی نرسددرد مرا گر تو تویی از تو دوایی نرسد
هوش مصنوعی: با موهای تو هیچگونه امیدی ندارم، چون درد من فقط با وجود تو درمان نمیشود.
از تو هر آن روز که من گل به وفا می طلبمشب نرسد تا به دلم خار جفایی نرسد
هوش مصنوعی: هر روزی که من از تو درخواست محبت و وفا دارم، نمیخواهم شب بیاید تا دل من از درد جدایی و بیوفایی رنج بکشد.
در غم آنم که شود عمر من از دست چو گلوز چمن وصل توام مهر گیایی نرسد
هوش مصنوعی: من در اندوه این هستم که عمرم به سرعت از بین میرود، مانند گلی که از چمن جدا میشود و به خاطر عشق به تو، هیچ راهی برای رسیدن به وصالت ندارم.
نیست عجب گر نرسد گوهر وصل تو به منملک سلیمان چه عجب گر به گدایی نرسد
هوش مصنوعی: عجیب نیست اگر به من نرسد آن گوهری که انتظارش را دارم، درست مثل اینکه به گدایان هم دربار سلیمان چیزی نرسد.
بر سر شاخی که ازو بوی وفای تو دمدمن نرسم که بر فلک بی سر و پایی نرسد
هوش مصنوعی: من نمیتوانم به جایی برسم که بوی وفای تو در آن وجود داشته باشد، زیرا مثل این است که به نقطهای در آسمان برسم که نه سر دارد و نه پا.
بی تو مجیرست و لبی مانده دعای تو دروکه دست او در غم تو جز به دعایی نرسد
هوش مصنوعی: بدون حضور تو، دل بسیار ناامید و غمگین است و لبها بیوقفه دعا برای تو میخوانند، چرا که جز از طریق دعا، دست هیچکس برای کمک به تو به کار نمیآید.