شمارهٔ ۱۱۶
هوش مصنوعی: شاعر از عشق خود به معشوقهاش صحبت میکند. او در شب گذشته به معشوقهاش علاقهمند شده و در حالی که دلش نمیخواهد او را ترک کند، احساس میکند که بدون او جان ندارد. اکنون که در حسرت دیدن روی اوست، از این کار زشت که به او نزدیک شود و در عین حال دلش را بشکند، شرمنده است.
جان خواست ز من دوش بت دلگسلمگفتم بدهم باز نفرمود دلم
هوش مصنوعی: دیشب معشوق دلربا از من جان خواست. من گفتم که جانم را به او بدهم، اما دل من در این مورد چیزی نگفت و اجازه نداد.
یعنی نرسد به وصل رویش بی جانواکنون که برم جان که ز رویش خجلم
هوش مصنوعی: یعنی نمیتوانم به وصل و دیدار چهرهاش برسم و حالا که دارم جان میسپارم، از زیبایی او شرمندهام.