شمارهٔ ۲۹
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساساتی عمیق از انزوا و غم است. شاعر بهطور واضح اعلام میکند که به غم عادت کرده و آن را جزئی از زندگی خود میداند. او از دوری از دیگران و نداشتن تمایلی به اختلاط با مردم صحبت میکند و احساس میکند که حتی در جمع، احساس تنهایی میکند. شاعر همچنین به دوری از لذتهای مادی و زیباییهای ظاهری اشاره دارد و میگوید که از طرب و شادکامی بیخبر است، چرا که عشق و زیبایی را در زندگیاش نیست. در نهایت، او به یک نوع آرامش در رنج و درد شخصی دست پیدا کرده و به آن قانع است.
من به غم خو کردهام جز غم نمیباید مراور ز غم ذوقی رسد آن هم نمیباید مرا
هوش مصنوعی: من به غم عادت کردهام و جز غم نیازی ندارم. حتی اگر از غم لذتی هم بیابم، آن هم برایم مطلوب نیست.
گر گریزانم ز خود در دشت عزلت دور نیستوحشیم جنس بنیآدم نمیباید مرا
هوش مصنوعی: اگر از خودم دور شوم و به مکانی مانند دشت بروم، این به معنای دوری از وحشیگری است. من نباید به چیزهایی که مربوط به نوع انسان است، وابسته باشم.
کس نمیخواهم که بینم گر همه چشم من استاختلاط مردم عالم نمیباید مرا
هوش مصنوعی: نمیخواهم هیچکس را ببینم، حتی اگر همهی نگاههایم به آنها باشد. من نیازی به حضور و اختلاط با مردم دنیا ندارم.
ساقیا چون می دهی بخش مرا بر خاک ریزمی نمینوشم دل خرم نمیباید مرا
هوش مصنوعی: ای ساقی، زمانی که شراب میریزی، بخشی از آن را بر زمین بریز. من شراب نمینوشم، زیرا دل شاد و خوشبختی برایم لازم نیست.
میدهد رخت نشاطم را به سیلاب سرشکبیجمالت دیده پر نم نمیباید مرا
هوش مصنوعی: بر اثر نبود تو، اشکهایم بیدلیل و بیفایده میریزد و عواطف شادابم را از بین میبرد. اشکهای من بیشک از غم تو ناشی میشود و نباید این وضعیت را تحمل کنم.
با سفالی قانعم پر درد در کوی مغانمسند جمشید و جام جم نمیباید مرا
هوش مصنوعی: من با یک سفال شکسته و پر از غم در کوی مغان راضیام و نیازی به مسند جمشید و جام جم ندارم.
با جفای او فضولی از وفا مستغنیمبا جراحت خوشدلم مرهم نمیباید مرا
هوش مصنوعی: با بیمهری او دیگر نیازی به وفاداری ندارم، حتی با زخمهایی که دارم، دلخوشم و به مرهم نیازی ندارم.