شمارهٔ ۴۳
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلدادگی خود به معشوق سخن میگوید. او ابتدا با نگاهی به گذشته، از جفاهای معشوق در دوران کودکی و جوانیاش یاد میکند و بیان میدارد که بیوفایی را نه از کسی، بلکه از معشوق آموخته است. شاعر به حسرت میخورد که ای کاش به درگاه معشوق نمیرفت و از دیدن معشوق با دیگران رنج میکشد. او دل خود را در دام زلف معشوق میبیند و در نهایت بیان میکند که حتی در دوری از جانان، چشمانش پر از اشک است و بارها به سر کوچه او سر زده است.
چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترابیخودم کردی نمی دانم کجا دیدم ترا
هوش مصنوعی: با چشمانم تو را دیدم و متوجه شدم که در زندگیام مشکلاتی به وجود آمده است. نمیدانم در کدام لحظه یا کجا بود که به شدت مجذوب تو شدم و از خود بیخود گشتم.
از تو در طفلی جفا می دیدم اما اندکیدر جوانی محض بیداد و جفا دیدم ترا
هوش مصنوعی: از دوران کودکی از تو ظلم و بیمحبتی دیدم، اما در سالهای جوانی تنها به خاطر بیداد و ستم تو، بیشتر از آنچه انتظار داشتم، رنج بردم.
بی وفایی را نه امروز از کسی آموختیماه من روزی که دیدم بی وفا دیدم ترا
هوش مصنوعی: ای ماه من، تو بیوفایی را از کسی یاد نگرفتهای، بلکه من روزی که برای نخستین بار بیوفایی را از تو دیدم، آن را شناختم.
کاشکی هرگز نمی کردم گذر سوی درتدوش با بیگانه چند آشنا دیدم ترا
هوش مصنوعی: ای کاش هرگز به در خانهات نرفته بودم، زیرا دیشب با یک غریبه چند نفر آشنا را دیدم که تو هم در میان آنها بودی.
ای دل ظالم اسیر دام زلف او شدیشکر لله در بلایی مبتلا دیدم ترا
هوش مصنوعی: ای دل، تو که اسیر دام زلف او شدهای، سپاس خدا را که در این بلا تو را دیدم.
ای رقیب از دیدنت هرگز مرا ذوقی نشدغیر این ساعت که از جانان جدا دیدم ترا
هوش مصنوعی: ای رقیب، تا به حال هیچ وقت از دیدنت خوشحال نشدهام، جز همین لحظه که تو را در حالی دیدم که از محبوبم دور بودم.
گر نه عاشق چه می گشتی بچشم اشکباربر سر کویش فضولی بارها دیدم ترا
هوش مصنوعی: اگر عاشق نبودی، چرا با چشمانی پر از اشک بر سر کوی او میگردی؟ بارها تو را در آنجا دیدهام.