شمارهٔ ۲۱۲
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساس تنهایی و غم شاعر است. او در روزهایی که غمگین است، فقط یاد یار خود را دارد و دلش به یاد او خوش است. شاعر حس میکند که هیچ چیز در دنیا اهمیت ندارد و تنها چیزی که برایش ارزشمند است، دیدار معشوقش است. وجود زلف دلدارش او را به خود مشغول کرده و از درگیریهای دنیا دور کرده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که لذت زندگی را تنها در دیدار معشوقش میبیند و به آن بسنده میکند.
غمت روز تنهاییم یار بسشبم هم نفس ناله زار بس
هوش مصنوعی: غم تو در روزهای تنهاییام مثل یاری است که شبها همراهم باشد و درد و نالهام را بشنود.
مرا مایه خرمی روز غمدل خسته و جان افکار بس
هوش مصنوعی: منبع شادی و خوشی من، خاطراتی است که در روزهای غم و دلنگرانی به یاد میآورم.
چه کار آیدم قیدهای دگردلم بسته زلف دلدار بس
هوش مصنوعی: من چه نیاز به محدودیتهای دیگری دارم؟ دل من به زلف محبوبم دچار عشق و وابستگی است.
سریر سلامت چه جای منستمقامم سر کوی خمار بس
هوش مصنوعی: تخت و جایگاه سلامت و آرامش، مناسب من نیست؛ من جایم در خیابان خمار و شیدایی است.
ندارم بکار جهان هیچ کارمرا ترک کار جهان کار بس
هوش مصنوعی: من به هیچ کاری در این دنیا نیازی ندارم؛ باید از کارهای دنیایی دست بکشم.
چه حاجت بتیغ از پی کشتنمنگاهی ازان چشم خونخوار بس
هوش مصنوعی: نیازی به قاتل بودن با شمشیر ندارم، فقط یک نگاه از آن چشمان خشمگین کافی است تا جانم را بگیرد.
فضولی ز لذات عالم مراهمان نشئه ذوق دیدار بس
هوش مصنوعی: علاقهمندی به چیزهای دنیا برای من به اندازهی لذت دیدار کافی است.