شمارهٔ ۲۲۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از درد جدایی و غم هجران معشوق سخن میگوید. او جدایی را تحمل میکند اما به عشقش وفادار است و حتی از مرگ رقیبانش نیز دل خوشی ندارد، زیرا میترسد که عشقش نسبت به او را نادیده بگیرد. شاعر نمیتواند به چهره معشوقش نگاه کند چون به شدت غمگین است و درد جدایی او را عذاب میدهد. او احساس میکند که عشقش به معشوق، او را به مرگ نزدیک میکند و تنها تسکین او، وصال معشوق است. در نهایت، شاعر از دشواریهای عشق و ضروری بودن فدای جان برای عشق سخن میگوید و به نوعی ناامیدی و عدم درمان درد عشق اشاره میکند.
جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانشبسی خوشتر که روز وصل دیدن با رقیبانش
هوش مصنوعی: جدا بودن از محبوب و سوختن در غم جداییاش بسیار بهتر است از اینکه روز وصال را با رقبایش ببینی.
جدایی خواهم از جانان و غیرت آنچنین بایدکه خود را هم نخواهد عاشق اندر وصل جانانش
هوش مصنوعی: برای جدایی از محبوب، باید به قدری غیرت و شجاعت داشته باشی که حتی خودت هم تمایل نداشته باشی به وصال او نزدیک شوی.
نبینم سوی آن آیینه رخسار چون دارمز عکس خار مژگانیم بر گلبرگ خندانش
هوش مصنوعی: نمیخواهم به آن آیینه نگاه کنم و چهرهام را ببینم، زیرا عکس غمگین مژگانم روی گلبرگ خندان او نمایان است.
ندارم ذوقی از مرگ رقیبان زانکه میترسمبمیرد خاک ره گردد بگیرد باز دامانش
هوش مصنوعی: من هیچ لذتی از مرگ رقبایم ندارم، زیرا میترسم که خاکی که در آن بر زمین افتادهاند، دوباره آنها را به خود بگیرد.
نبیند سوی من تا در نیابم راحت مردنچو میداند نخواهد برد جان از چشم فتانش
هوش مصنوعی: کسی به من نگاه نمیکند تا من بتوانم از مرگ راحتی پیدا کنم، چون او میداند و هیچگاه جانش را از چشمان فریبندهام نخواهد گرفت.
نه من تنها نهادم سر به پای او سپردم جانهوای عشق او در هرکه هست اینست پایانش
هوش مصنوعی: من تنها نیستم، بلکه سرم را به پای او گذاشتهام و جانم به عشق او تعلق دارد. این حالت در هر کسی وجود دارد و این عشق پایانش همین است.
فضولی را به درد عشق واجب گشت جان دادننمیدانم چه دردست این که ممکن نیست درمانش
هوش مصنوعی: فضولی به خاطر عشق مجبور است جانش را دوست داشته باشد، اما نمیدانم چه دردی در این عشق وجود دارد که درمانش ممکن نیست.