شمارهٔ ۲۵۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج خود در عشق سخن میگوید. او پیراهنی به خون خود آغشته کرده و اشکهایش را بر آن ریخته است. شاعر با حسرت از قرار گرفتن در کوی معشوق صحبت میکند و بیان میکند که اگر بخواهد دلتنگیاش را با خون خود بیان کند، باید با حسد و تنهایی آشنا شود. او از این که هیچ کس به مدد او نمیآید و تنها احساسات خود را دردی وزن کشیده میبیند، ناراحت است. در نهایت، او از کمبود دیدار معشوقش صحبت میکند و میگوید که در انتظار وصال او، چشمهایش تاریک شده است.
ناوکت پیراهنی پوشاند از خون بر تنمچاکها انداخت آب دیده در پیراهنم
هوش مصنوعی: ناوکت پیراهنی که از خونم پوشیده شده را درآورده و بر بدنم چاکهایی ایجاد کرد و اشکهایم را روی آن پیراهن ریخت.
پای در کویت ز سر کردم که تا ناید دگردر زمین بوسی گریبان را حسد بر دامنم
هوش مصنوعی: من برای دیدن روی تو از زمین و دنیای خودم جدا شدم و دیگر قدمی به این دنیا نمیگذارم، چون حسادت بر دامنم سایه افکنده است و نمیخواهم به کسی جز تو توجه کنم.
گر به تیغ رشک ریزم خون خود نبود عجبهر که او را دوست می دارد من او را دشمنم
هوش مصنوعی: اگر به خاطر حسادت، خون خودم بریزم، عجیب نیست. هر کسی او را دوست داشته باشد، من دشمن او هستم.
کاش سازد پاره دست غم گریبان مراچند باشد زیر این طوق تعلق دامنم
هوش مصنوعی: ای کاش که غم به قدری قوی باشد که بتواند مرا از این بند وابستگی نجات دهد و دامنم را از این بار سنگین آزاد کند.
بس که در گرداب اشکم غرقه روز بی کسیکس نمی گردد بجز خاشاک و خس پیرامنم
هوش مصنوعی: در روزهایی که تنها و دلتنگ هستم، تا حدی در غم و اشک خود غرق شدهام که هیچ کس برای کمک به من نمیآید، جز چند تکه خاشاک و گیاهانی که دور و برم هستند.
آنکه بر دیوانها رحمی نمی آید توییوانکه جز دیوانگی کاری نمی داند منم
هوش مصنوعی: تو کسی هستی که به دیوانگان رحم نمیکنی و من هم کسیام که جز دیوانگی کار دیگری نمیدانم.
روزگاری شد نمی بینم فضولی روی دوستتیره شد در انتظار وصل چشم روشنم
هوش مصنوعی: زمانی بود که نمیتوانم فضولی چهره محبوبم را ببینم. در انتظار وصال، چشمان روشنم در حال انتظارند.