شمارهٔ ۲۹۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از احساسات خود در برابر معشوق میگوید. او به توصیف مشکل خود در برقراری رابطه با معشوق و دلتنگیهایش میپردازد. شاعر به نوعی عدم حضور و بیتوجهی از سوی معشوق را بیان میکند و از طول عمرش و گذر زمان بیاطلاع است. او به شدت درگیر عشق و غمهای ناشی از آن است و جفاهای معشوق باعث به درد آمدن دلش شده است. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید میکند که در دنیای عشق، او تنها و بیدفاع است و نمیتواند بیاحساس و بیغم باشد.
من بسربازی ز شمع مجلست کم نیستمچیست جرم من که در بزم تو محرم نیستم
هوش مصنوعی: من به دل شمعی که در مجلس تو درخشان است، شبیه هستم و از زیباییهای تو دور نیستم. اما نمیدانم چرا من را از حضور در جمع تو محروم کردهاند.
گر مقیم روضه کویت شدم منعم مکنذره خاکم تصور کن که آدم نیستم
هوش مصنوعی: اگر در بهشت تو سکونت کنم، مرا از نعمتها بیبهره نگذار. تصور کن که من هم مانند یک ذره خاک هستم و آدمی نیستم.
در جهان جز من خریدار جفایت نیست کسترک کن رسم جفا انگار من هم نیستم
هوش مصنوعی: در این دنیا هیچکس نیست که مثل من از ظلم و ستم تو ناراحت باشد. اگر تو هم قرار است به من ظلم کنی، بهتر است که به طور کلی فراموش کنی من وجود دارم.
مدت عمرم نمی دانم که چون بر من گذشتمست شوقم آگه از احوال عالم نیستم
هوش مصنوعی: مدت زمان عمرم را نمیدانم که چگونه سپری شده است. در حالتی از شوق و سرمستی به سر میبرم و از وضعیت جهان اطرافم خبری ندارم.
شهرتی دارد که از عقلست استعداد غممن چه سان دیوانه ام یارب که بی غم نیستم
هوش مصنوعی: او شهرتی دارد که مربوط به عقل و خرد اوست. اما من که خیلی دیوانه و نابخرد هستم، نمیدانم چطور است که بدون غم و اندوه نمیتوانم زندگی کنم.
از جفایت گه جگر خون می شود گه دل مرامن حریف این جفاهای دمادم نیستم
هوش مصنوعی: از ظلم تو گاهی قلبم به درد میآید و گاهی جگرم به خون مینشیند. من در برابر این بیرحمیهای پیوسته تو تاب و تحمل ندارم.
چون قلم سرگشته زان گشتم فضولی کز ازلخالی از سودای آن گیسوی پر خم نیستم
هوش مصنوعی: وقتی قلم به سرگردانی افتاد و از آن زمان به بعد، من هم در آرزوی آن گیسوی تابدار هستم و از ابتدا هیچگاه خالی از این خیال نبودهام.