شمارهٔ ۴۷ - در طور مخدومی
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود در مورد عشق و دلتنگی اشاره میکند. او در حالتی از مستی و غم به یاد معشوقش میافتد و در گریه و اندوه دستوپا میزند. آنقدر شدید به فکر اوست که دیگران هم متوجه حال او میشوند. شاعر از ناصحان میخواهد که از پند و نصیحت خودداری کنند و مدتی با او بمانند چون از زندگی خسته شده است و تمایلی به ادامه این وضع ندارد. در نهایت، او به این واقعیت میرسد که گذر عمر، او را از معشوقش دور کرده و در همه روزها همچنان حسرت او را به دوش میکشد.
به مستی در دلم گردد خیال روی یار امشبکه سازد هر زمان در گریهام بیاختیار امشب
هوش مصنوعی: امشب خیال چهره محبوب در دلم در حال رقص و شوق است و این احساس باعث میشود که ناخودآگاه اشکهایم بریزد.
به حالم شمع را گر دل بسوزد گو سر خود گیرکه در هجران مرا تا صبحدم اینست کار امشب
هوش مصنوعی: اگر شمع در حال سوختن بر حال من دل بسوزاند، بگذار در این شب تنها خودم را تسلا دهم، چرا که در غم دوریام تا صبح همچنان همین وضعیت خواهد بود.
خیال آن پری دارد بدان حالم که میخواهدکه رو بر کوه و صحرا آورم دیوانهوار امشب
هوش مصنوعی: حالم به قدری دگرگون است که انگار آرزوی دیدن آن پری را دارم، طوری که میخواهم امشب به شکل دیوانهوار به کوه و دشت بروم.
تماشا را شده همسایگان بر بامها حیرانکه این مجنون دگر از گریه گشته بیقرار امشب
هوش مصنوعی: همسایهها بر بامها نشستهاند و به تماشای مجنون نگاه میکنند. مجنون امشب به خاطر گریه و اشتیاقش بیقرار و ناآرام شده است.
اگر آب سرشکم غرقه سازد ناصحا از پندزبان کوتاه کن ما را دمی با ما گذار امشب
هوش مصنوعی: اگر اشکهایم آنقدر زیاد شود که تو را غرق کند، ای نصیحتگر، برای مدتی از نصیحت کردن خودداری کن و کمی با ما بگذار تا امشب.
ملولم از حیات ای دل عجب کز کاروان عمرنخواهد بر غریبستان به عقبی بست بار امشب
هوش مصنوعی: در دل غمگینم از زندگی، جالب این است که از کاروان عمر، هیچ نشانی برای من در این دیار غریب به جا نخواهد ماند. امشب بار دیگر به یاد گذشتهها میاندیشم.
مده جام شراب ای ساقی دوران که میخواهدکه از جسم حزین فرقت گزیند جان زار امشب
هوش مصنوعی: ای ساقی، دیگر به من شراب نده، زیرا که جان رنجورم امشب میخواهد از این بدن غمگین جدا شود.
هزاران شب رسید ای فانی از هجران به روز امانبیند روی روز ار خود بود چون من هزار امشب
هوش مصنوعی: هزاران شب از دوری به سر آمده، اما روزی که فرارسیده را نمیبینم، چون من اگر هزار شب هم انتظار بکشم، باز هم روز را نخواهم دید.