مسدس - غزل حضرت مخدوم [جامی] است که بحکم عالی مسدس کرده شده است
هوش مصنوعی: این شعر به احساسات عمیق عاشقانه و longing (اشتیاق) شاعر نسبت به معشوق میپردازد. شاعر آرزو میکند که در کنار معشوق باشد و از زیباییهای او بهرهمند شود. او به زیباییهای معشوق اشاره کرده و حسرت ملاقات و وصال او را میکشد. همچنین شاعر به تضاد عشق و عقل پرداخته و نشان میدهد که عشق نمیتواند تحت سلطه عقل باشد. در نهایت، شاعر به ستایش از مقام و شخصیت معشوق میپردازد و آرزو میکند که در جمع نزدیکان او باشد. حسرت و امید به وصال معشوق در سراسر شعر احساس میشود.
کردمی در خاک کوی دوست مأوا کاشکیسودمی رخسار خود بر خاک آن پا کاشکی
هوش مصنوعی: میگوید که در خاک کوی محبوبش زندگی میکردم، ای کاش از حال و روز خودم سودی میبردم و ای کاش چهرهام بر خاک پای او میافتاد.
آمدی بیرون ز کوی آن سرو بالا کاشکیبرقع افکندی ز روی عالم آرا کاشکی
هوش مصنوعی: تو از کوی آن دختر زیبا خارج شدی، ای کاش چادرش را از روی چهرهاش کنار زده بودی تا زیباییاش بیشتر نمایان شود.
دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکیدیده روشن کردمی زانروی زیبا کاشکی
هوش مصنوعی: من دیدار آن معشوق زیبا را تجربه کردم، ای کاش که چشمانم از زیبایی او روشن میشد. ای کاش!
کوی آنمه تا بود جنت نمی باید مراتا بود جنت به دوزخ دل فرو ناید مرا
هوش مصنوعی: تا زمانی که خیابان عشق وجود دارد، بهشت برای من نیازی نیست. چون وقتی بهشت باشد، آتش دوزخ در قلبم نمیافتد.
پیش لعلش کی دهن با کوثر آلاید مراتا بود آن سرو طوبی خوش نمی آید مرا
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی و جذابیت عشق اشاره دارد. گویا شاعر از زیبایی خاص محبوبش، که شبیه لعل و کوثر است، سخن میگوید و میافزاید که تا زمانی که آن محبوب خوشچهره در کنار او نیست، هیچ چیز دیگری برایش خوشایند نیست. به نوعی، او احساس میکند که زیبایی و وجود محبوبش، تنها چیزی است که میتواند رضایت و شادی را به او ببخشد.
خاطر اندر سایه طوبی نیاساید مراسایه کردی بر سرم آن سرو بالا کاشکی
هوش مصنوعی: افکار من در سایه درخت طوبی آرام نمیگیرد، تو ای سرو بلند، سایهات را بر سرم انداختی، ای کاش...
دی شدم افغان کنان تا کوی آن سرو بلندتا جمالش بنگرم هر گه برون راند سمند
هوش مصنوعی: دیروز بهسر و صدا و هیاهو به سمت کوی آن قد بلند رفتم تا چهرهاش را ببینم و هر بار که از خانه بیرون میآید، شوق دیدارش مرا به حرکت وامیدارد.
منتظر می بود تا امروز جان مستمندچون برون آمد بروی خویشتن برقع فکند
هوش مصنوعی: او منتظر بود تا امروز روح نیازمندش از بدنش جدا شود و به سوی خودش بیاید و پرده از روی چهرهاش بردارد.
گرچه امروز از جمال او نگشتم بهره مندوعده این دولت افتادی بفردا کاشکی
هوش مصنوعی: با اینکه امروز از زیبایی او بیبهرهام، اما امید دارم که این سعادت به فردا بیفتد، ای کاش که این گونه باشد.
در دل زارم هوس دیدار آن گلچهره بودعازم قصرش شدم چون آن هوس در دل فزود
هوش مصنوعی: در دل نگرانم آرزو دارم تا آن چهره زیبا را ببینم، بنابراین راهی قصر او شدم چرا که این آرزو در دلم هر روز بیشتر میشود.
مانع آمد حاجبم وانگه بصد گفت و شنودجانب گلزارم از بهر تماشا ره نمود
هوش مصنوعی: حاجب مانع من شد و بعد از صحبتهای بسیار، برای تماشای گلزار راهی پیدا کردم.
عاشقانرا رخصت گل چیدن و دیدن چه سود؟بودی آن گلچهره را اذن تماشا کاشکی
هوش مصنوعی: عاشقان اجازه دارند که گل بچینند و زیباییها را ببینند، اما چه فایدهای دارد؟ ای کاش گلچهرهی محبوب ما اجازه میداد که او را تماشا کنیم.
با وجود آنکه دلرا نیست زان گلرو نصیبنی گل آن رو که خاری از سر آن کو نصیب
هوش مصنوعی: با وجود اینکه دل من از آن زیبایی بهرهای ندارد، اما از آن گل همانی نصیب کسی نمیشود که خاری از سر او به دست آورد.
نی به جان یک نکته زان لبهای شیرین گو نصیبنی به چشمم جلوه ای زان عارض نیکو نصیب
هوش مصنوعی: از دهن شیرین تو یک نکته به جانم رسیده، اما ما هیچ نوری از آن چهره زیبا نصیب چشمانم نشده است.
کاشکی گویم مرا گشتی وصال تو نصیببی نصیبان را نصیبی نیست الا کاشکی
هوش مصنوعی: ای کاش میتوانستم بگویم که دیدارت نصیب من شده، ولی بیچارگان و ناکامان به جز حسرت به چیزی دسترسی ندارند، ای کاش...
نیست اهل زهد را آگاهی از اسرار عشقنقد دین بی قیمت افتادست در بازار عشق
هوش مصنوعی: کسانی که زهد و پارسایی را پیشه کردهاند، از رازهای عشق آگاهی ندارند. در حقیقت، ارزش واقعی دین به خاطر عشق گم شده و به بهای بسیار پایینی در بازار عشق معامله میشود.
از طریق عاقلی بیزار باشد زار عشقدین همی بر باد باید داد در اطوار عشق
هوش مصنوعی: کسی که به عشق واقعی و معنوی دست پیدا کرده، نمیتواند از عاقلی و خرد به دور شود؛ زیرا عشق به دین و ایمان را باید در تمام جنبهها و ظواهر آن به نمایش گذاشت.
با وجود عقل و دین سامان نگیرد کار عشقدر هجوم این شدی آن هر دو یغما کاشکی
هوش مصنوعی: عشق در بینظمی و هرج و مرج دچار مشکلات و چالشهایی است که حتی عقل و مذهب هم نمیتوانند آن را سر و سامان دهند. کاش در این شرایط عشق میتوانست به گونهای دیگر خود را نشان دهد و تحت تأثیر این وضعیت قرار نگیرد.
آنکه شرح حرف هجرش کام جانرا ساخت مراز زبور عشق دان هم بیناتش هم ز بر
هوش مصنوعی: آن که غم جداییاش لذت زندگی را برایم به ارمغان آورد، از عشقش آگاه شوید که هم نشانههایش را میدانید و هم کلامش را از حفظ دارید.
بسکه وصف او بود ورد زبان عبد و حرگشته است از در نظم اهل طبق آفاق پر
هوش مصنوعی: به قدری که توصیف او در گفتار بندگان و آزادگان رایج شده، هم اکنون در نظم و شعر اهل دانش و ادب در تمام جهان پراکنده است.
نظم جامی را که شد در وصف لطف او چو درجا نبودی غیر گوش شاه والا کاشکی
هوش مصنوعی: نظم جامی که در توصیف مهربانی او سروده شده، اگرچه جز گوش شاه بلندمرتبه چیز دیگری در آنجا نیست، کاش که فقط این نبود.
خسروی کز شمع رایش میبرد خورشید نورماه نو بهر غلامانش سزد نعل ستور
هوش مصنوعی: پادشاهی که نورش از شمعش بیشتر است و روشنایی روز و شب را برای خدمتگزارانش تامین میکند، سزاوار است که از نعل اسب یاری بگیرد.
بندگان او گه رزم آوری خاقان تورچاوشان او همه شاهان گه عیش و سرور
هوش مصنوعی: بندگان خدا در زمان جنگ و در حضور پادشاهان، به رزم و نبرد مشغولند، و در زمان خوشی و شادی، همه آنها از عیش و لذت برخوردار میشوند.
شاه ابوالغازی که میگوید شه انجم ز دوربودیم در سلک نزدیکان او جا کاشکی
هوش مصنوعی: ابوالغازی میگوید که ما از دور به پادشاهی که در آسمانهاست نگاه میکردیم و آرزو میکنیم که ما نیز در صف نزدیکان او قرار میگرفتیم.
آنکه گردون نیست در سرعت بسان عزم اوعقل کل انگشت حیرت در دهان از حزم او
هوش مصنوعی: کسی که در سرعت و شتاب مانند او نیست، خرد و اندیشهی کامل در برابر تدبیر و هوشمندیاش آدمی را به حیرت وا میدارد.
لرزه در اندام بحر آمد ز عزم جزم اوهر چه راند باد مغلوب از بساط رزم او
هوش مصنوعی: دریا به خاطر اراده قوی او دچار لرزش و تلاطم شد و هر بادی که به سمت او میآمد، به خاطر قدرت مبارزاتش شکست خورد و از میدان خارج شد.
هر چه خواهد باد حاصل در حریم بزم اووز حریم بزم او صد ساله ره تا کاشکی
هوش مصنوعی: هر چه باد بخواهد، در محفل او به دست میآید و این که بخواهی از آن محفل تا صد سال نیز فاصله بگیری، کاش امکانش بود.