بخش ۷ - بقعه اسرارانگیز
هوش مصنوعی: شاعر در این بخش از شعر، به درهای میرسد که در آن یک مقبره را مشاهده میکند. درون مقبره، جسمی سیاه رنگ وجود دارد که در ابتدا او را به فکر میاندازد که شاید این جسم یک موجود بیجان باشد. اما بعد متوجه میشود که این جسم متعلق به یک جوان مرده است که در تاریکی شب و در تنهایی قرار دارد. نگاه شاعر به جسم مرده، حاکی از حیرت و ترس اوست؛ او متوجه میشود که جوانی که در آنجا خوابیده، به شدت بر اثر غم و اندوه جوانمرگی خود رنجیده و پژمرده است. در نهایت، شاعر به احساسی عمیق از شگفتی و تأسف دچار میشود و یا شاید صدای این جوان در ذهنش طنینانداز میشود.
برسیدم ز پس چند قدم بر درهایوندر آن دره عیان، بقعه چون مقبرهای
هوش مصنوعی: به چند قدم که پیش رفتم، به درهای رسیدم و در آن دره، بنایی مشخص مانند یک مقبره دیده میشد.
چار دیواری و یک چار وجب پنجرهایشدم اندر، به چنین مقبره نادرهای
هوش مصنوعی: من در یک فضای محدود و بسته، با تنها یک پنجره کوچک، به این محل بزرگ و بینظیر رسیدم.
دیدم اندرش شگفت آر یکی منظرهای
هوش مصنوعی: دیدم که در او چیزی شگفتانگیز وجود دارد، نمایی زیبا و حیرتآور.
پیش شمعی است یکی توده سیاهبرده در گوشه آن بقعه پناه
هوش مصنوعی: در کنار یک شمع، تودهای سیاه قرار دارد که در گوشهی آن مکان، پناه گرفته است.
پیش خود گفتم: این توده، سیه انبانی استیا پر از توشه، سیه کیسه از چوپانی است
هوش مصنوعی: به ذهنم آمد که آیا این جمعیت بیهدف و ناراحت، خالی از محتوا هستند یا اینکه پر از بار و تجربهاند، ولی چون هیچ کار مثبتی انجام نمیدهند، به نظر میرسد بیفایده و بیثمرند.
دست بردم نگرم، جامه در آن یا نانی استدیدم این هر دو، نه، کالبد بیجانی است
هوش مصنوعی: به محضی که به چیزی نزدیک شدم تا آن را ببینم، متوجه شدم که نه لباس زیبایی در آن است و نه غذایی. درواقع، آنچه دیدم فقط یک جسم بیجان و خالی بود.
گفتم: این نعش یکی جلد سیه حیوانی است
هوش مصنوعی: گفتم: این جسد متعلق به یک حیوانی با پوست سیاه است.
دیدمش حیوان نه، نعش زنی استجلد هم جلد نه، تیره کفنی است
هوش مصنوعی: او را دیدم که نه به شکل یک حیوان بود و نه به شکل یک انسان زنده، بلکه مانند یک جسد به نظر میرسید. جلد بدنش هم نه مانند یک زنده، بلکه به رنگ تیرهای مثل کفن بود.
دیدن مرده به تاریک شب اندر صحرایمرده تنها را، وحشت نگذارد تنهای
هوش مصنوعی: دیدن یک مرده در شب تاریک در بیابان، وحشت و ترس را بر تنهایی او نمیافزاید.
خشک از حیرت و از بیم شدم بر سر جایدست برداشتم از گشتن و گشتم بی پای
هوش مصنوعی: به خاطر شگفتی و ترس، در جای خود خشک و ساکت ماندم و از جستجو دست برداشتم، در حالی که راهی نداشتم.
حیرت افزاست که این نعش در این تیره سرای
هوش مصنوعی: تعجبآور است که این بدن بیجان در این خانه تاریک و غمانگیز قرار دارد.
بهتر از شمع، رخش میافروختشمع از رشک رخ او میسوخت
هوش مصنوعی: رخسار او به زیبایی و درخشندگی یک شمع میتابد و این زیبایی به حدی است که خود شمع به خاطر حسادت به او، در حال سوختن است.
چهر سیمینش ز بس پنجه غم بفشردهچو یکی غنچه که در تازه گلی پژمرده
هوش مصنوعی: چهره زیبا و نقرهگون او به خاطر بار سنگین غم، مثل گلی پژمرده شده است که در میان گلهای تازه قرار دارد.
نوجوان مرده، تو گوئی که جوانش مردهبس که اندوه جوانمرگی خود را خورده
هوش مصنوعی: جوانی که در اوج زندگیاش مرده است، به نظر میرسد که خودش را فراموش کرده و فقط غم جوانمردیاش را حمل میکند.
من در این منظره، از فرط عجب آزرده
هوش مصنوعی: من در این صحنه، به خاطر شگفتی زیاد ناراحت هستم.
ناگهان یا که وی آوازی دادیا خیالات مرا بازی داد:
هوش مصنوعی: ناگهان یا صدا زد یا باعث شد که خیالات و تصورات من را تحت تاثیر قرار دهد.