تناجی
نظیری نیشابوری

شمارهٔ ۵۱۳

دلم گداخته غم وز تنم توان رفتهز گرمی جگرم مغز استخوان رفته
نشاط روز جوانی به بر نمی آیدکه همچو تیر بجست از خم کمان رفته
خبر ز سیرت آیندگان چه می شنویدکه مانده ام به غریبی و کاروان رفته
ز روزگار دل شادمان نمی بینمکه از هجوم بلا راحت از جهان رفته
کس از طلاطم دریا برون نمی آیدکه کشتیی که ببینیم بر کران رفته
چه از تمیز و خرد مفلسند این مردمکه یوسفی چو تو زین شهر رایگان رفته
ز بس به وصل تو جان های خلق پیوندستز رفتن تو ز هر تن هزار جان رفته
ز بیم هجر تو هر جا که بوده عقل و دلیرکاب و دست تو بوسیده در عنان رفته
درنگ چند «نظیری » خوشا سبک روحیکه پیش از آن که شود بر دلی گران رفته