تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۸۴

تنگ از بسکه شد زمانه مامردمی خاست از میانه ما
چون نشینم بزیر چرخ که هستحلقه مار آشیانه ما
راحت از ما ز بس گریزان استمیرمد خواب از فسانه ما
لخت دل نامه و، ز داغش مهراشک ما، قاصد روانه ما
بس بود دود آه و آتش عشقلاجورد و طلای خانه ما
دارد از اشک شمع سان پرچمعلم آه عاشقانه ما
خاکساریم و، همچو آب حیاتمیخورد خاکمال دانه ما
میکند ترک مسجد و منبربشنود واعظ ار ترانه ما