تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۳۰۲

یار در نکته سرایی نه ز کس میماندحرف در شهد لب او چو مگس میماند
گیردش آینه چهره ز نظاره غباردر رخ او نگه ما به نفس میماند
روی خود بسکه خراشیدم از دست غمشخانه آیینه من، به قفس میماند
نیست روزی که کدورت بدل ما نرسدصبح بر آینه ما به نفس میماند
نیست غیر از سر زانو شب و روزش بالینسر شوریده واعظ به جرس میماند