شمارهٔ ۵۸۵
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حالتی عذابآور و دلگیری سخن میگوید که از عشق و دوری محبوب به او دست داده است. او خود را بیچاره و گناهکار میداند و هیچ عذری برای خود ندارد. دلش از محبوب دور شده و اشتیاقی عمیق برای دیدن او دارد. شاعر به تصاویری زیبا اشاره میکند و از احساسات شدیدش در بلاخلاصه میگوید. او در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق او منبع حیات دوبارهای شده و در چرخش محبوبش، زنده میماند.
کیم من؟ بیدلی، بیچارهای، از خویش دلگیری!به آب تیغ خوبان تشنهای، از جان خود سیری!
هوش مصنوعی: من کیستم؟ فقط کسی هستم که دلشکسته و بیچارهام و از خودم ناراضیام! به زیباییها چشم دوختهام و تشنهام، اما از جان خود خستهام!
(ز سر تا پا گنه کارم، ندارم عذر تقصیریز چشم افتاده یارم، رفیقان چیست تدبیری؟)
هوش مصنوعی: من از سر تا پا گناهکارم و هیچ عذری برای توجیه ندارم. به خاطر اینکه محبوبم از من رو برگردانده، دوستانم چه تدبیری میتوانند برای من داشته باشند؟
نثار جان بدست و، دیده خواهش بره دارمکه ایمایی رسد از گوشه ابروی شمشیری
هوش مصنوعی: من جانم را فدای تو میکنم و چشمانم پر از آرزوست که شاید نشانی از تو به سمت من بیاید، مانند تیری که از لبه ابرویت میگذرد.
دلم میرفت و، می نالید هر عضوم ز دنبالشبه آهنگی که، نالد از پی دیوانه زنجیری
هوش مصنوعی: دل من به شدت دلتنگ بود و هر یک از اعضای بدنم به خاطر او ناله میکردند، مثل آنکه زنجیری دیوانه در پیاش مینالد.
زبان خامه اش، گر بشکند در هم، عجب نبودمصور گر کند از رنگ من پرداز تصویری!
هوش مصنوعی: اگر قلم او بشکند و خاموش شود، چه عجیب است اگر نقاشی بتواند از رنگ من تصویری بسازد!
حیات تازهای از هر خرامش یافتم واعظبه پای سرو بالایش نکردم مردن سیری!
هوش مصنوعی: از هر جنبش و حرکتی، زندگی جدیدی پیدا کردم و به واعظ نگفتم که در پای سرو بلند او، سرانجامی از مرگ نیست!