تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۶۱۱

تو جانی، جان! چرا چندین گرفتار بدن مانی؟!تو گنجی، گنج! تا کی در ته دیوار تن مانی؟!
ز بار هستی خود، چند نتوانی که برخیزی؟!چو دامن تا بکی در زیر پا خویشتن مانی؟!
حیات جاودان خواهی، ز صورت پی بمعنی برکه باقی در جهان از فیض معنی چون سخن مانی
از آن چون بلبل شوریده در کویت نمینالمکه از غیرت نمی‌خواهم به گل‌های چمن مانی
چرا دلگیر داری ز انتظارت شام غربت راچو واعظ تا بکی محبوس زندان وطن مانی؟!