شمارهٔ ۶۱۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از غم عشق و دردهای ناشی از آن سخن میگوید و حسرت بر گذشتهای را میخورد که در آن جوانی و شادابی بوده است. او احساس میکند که عشق او را بسیار رنجور کرده و به خاطر این غم، خاطرات و اسرار درونیاش از ذهنش فرار کردهاند. شاعر همچنین به وضعیت خود اشاره میکند که در جوانی، شور و نشاط لازم را نداشته و الان که به پیری نزدیک شده، از زندگی حسرت میخورد. او همچنین به واعظی اشاره میکند که به جای آگاهی از احوال خودش، ممکن است بیشتر از احوال دیگران آگاه باشد.
بر من کند از بس غم عشق تو گرانیبیرون فتد از خاطرم اسرار نهانی
هوش مصنوعی: غم عشق تو آنقدر بر من سنگینی میکند که دیگر نمیتوانم رازهای پنهانم را به یاد بیاورم و از ذهنم خارج میشوند.
ایام چنان برده تواناییم از دستکز ضعف فتاده است سرشکم ز روانی
هوش مصنوعی: روزگار به قدری ما را ناتوان کرده است که از شدت ضعف، اشکهایمان بیاختیار و روان میشود.
چون تیر از این خانه مهیای سفر باشآورد ز پیری چو قدت رو بکمانی
هوش مصنوعی: مانند تیری که از کمان رها میشود، آماده سفر باش. از پیری نترس و همچنان همچون جوانی با قامت صاف بایست.
صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیمروزی که رسیدیم بایام جوانی
هوش مصنوعی: بسیار افسوس که ما در روزگار جوانی خود تجربه و آگاهی لازم را نداشتیم.
احوال ترا دوست چو به از همه داندواعظ تو هم احوال خود آن به که ندانی!
هوش مصنوعی: دوست باخبرتر از هر کسی از حال توست، و واعظ نیز بهتر است که حال خودش را بداند نه اینکه از حال دیگران حرف بزند.