تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۶۱۲

بر من کند از بس غم عشق تو گرانیبیرون فتد از خاطرم اسرار نهانی
ایام چنان برده تواناییم از دستکز ضعف فتاده است سرشکم ز روانی
چون تیر از این خانه مهیای سفر باشآورد ز پیری چو قدت رو بکمانی
صد حیف که ما پیر جهاندیده نبودیمروزی که رسیدیم بایام جوانی
احوال ترا دوست چو به از همه داندواعظ تو هم احوال خود آن به که ندانی!