تناجی
واعظ قزوینی

شمارهٔ ۱۰۶

خالی ز خرد شد سر و، از نیرو تنگوشم ز شنیدن و، دو چشم از دیدن
القصه، ز بس بهم فشرد ایاممآبم همه رفت و، ماند ثقلی از من