تناجی
خاقانی شروانی

غزل شمارهٔ ۱۴۲

سخن با او به مویی درنگیردوفا از هیچ رویی درنگیرد
زبانم موی شد ز آوردن عذرچه عذر آرم که مویی درنگیرد
غلامش خواستم بودن، دلم گفتکه این دم با چون اویی درنگیرد
چه جویی مهرِ کین‌جویی که با اوحدیث مهرجویی درنگیرد
بر آن رخ اعتمادش هست چندانکچراغ از هیچ گویی درنگیرد
ازین رنگین سخن خاقانیا بسکه با او رنگ جویی درنگیرد