غزل شمارهٔ ۱۷۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر عشق شدید خود را به تصویر میکشد و بیان میکند که این عشق میتواند تأثیرات عمیقی بر جهان داشته باشد. او از زیبایی معشوق و ویژگیهای خیرهکنندهاش صحبت میکند و میگوید که عشق او از دیگران پنهان نیست. شاعر همچنین به فراز و نشیبهای عشق اشاره میکند و به دلتنگی و هجران خود میپردازد. او از معشوق میخواهد تا با لبخندی یا اشارهای او را به وصالی بیدردسر برساند و از جدایی درآید. در پایان شاعر با آهنگی خسته و نا امید، خواستههایش را بیان میکند و از این ترس دارد که ناگهان فریاد عشقش بلند شود.
این عشق آتشینم دود از جهان برآردوین زلف عنبرینت آتش ز جان برآرد
هوش مصنوعی: این عشق سوزان من چنان شد که دودی از جهان برمیافرازد و این زلفهای خوشبو و دلربایت شعلهای از وجود من برمیافروزد.
هر بامداد خورشید از رشک خاک پایت«واخجلتا»سُرایان سر زآسمان برآرد
هوش مصنوعی: هر صبحگاه، خورشید از حسادت به خاک پای تو با شرم و افتخار از آسمان طلوع میکند.
یارب چه عشوه داری کآزرم کس نداردآن را که آشنا شد از خانمان برآرد
هوش مصنوعی: ای خدا، چه عشق بینظیری داری که هیچکس توانایی درک آن را ندارد؛ کسی که به این عشق آشنا شود، به راحتی از خانه و کاشانهاش جدا میشود.
قصد لب تو کردم زلف تو گفت هی هیاز هجر غافلی تو کهت از جهان برآرد
هوش مصنوعی: من به سمت لب تو قصد کردم، اما زلف تو به من گفت که از فراق غافل نباش، که این موضوع میتواند به کل زندگیات پایان دهد.
در زلف تو فرو شُد کار دل جهانیلب را اشارتی کن تا کارشان برآرد
هوش مصنوعی: دلهای زیادی به زیباییهای زلف تو وابستهاند. با یک اشارهای به لبهای خود، میتوانی آنها را به مرادشان برسانی.
ای هجر! مردمی کن، پای از میان برون نهتا وصل بیتکلف دست از میان برآرد
هوش مصنوعی: ای جدایی! کمی مهربان باش و از میان کنار برو تا وصل و دیدار، بدون هیچ مشکلی و با آرامش برقرار شود.
خاقانی این سخن گفت او را زبان فرو بستتا ناگهی نباید کز تو فغان برآرد
هوش مصنوعی: خاقانی میگوید که او این سخن را بیان کرد و زبانش را به پایان رساند تا ناگهان ندا و فریادی از دل او بیرون نیاید.