غزل شمارهٔ ۱۹۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و وابستگی عمیق خود اشاره میکند. او از معشوق میخواهد که پرده عشق را کنار بزند و هدیه وصال را بپذیرد. شاعر به تن خود اشاره میکند و میگوید که این تن نیز خدمتگزار کوی محبوب است و ارزش کمتری از زنجیر ندارد. با وجود اینکه تلاش کردهاند تا عشق را بیابند، به نتیجهای نرسیدهاند و میدانند که در دل گمراهی که عاشق است، تقصیری وجود ندارد. در ادامه، شاعر به قضا و مقدار بد نیز اشاره کرده و میگوید که تیر عشق از دست محبوب نشأت گرفته و نام او بر آن نقش بسته است. در پایان، شاعر به خود و ناچیزی خود اشاره میکند و میگوید که حتی اگر به هیچ شناخته نشود، باز هم از هیچ نگوید.
دل پردهٔ عشق توست برگیرجان تحفهٔ وصل توست بپذیر
هوش مصنوعی: دل من مملو از عشق توست، آن را کنار بزن. جان من هدیهٔ وصال توست، آن را بپذیر.
تن هم سگ کوی توست دانیدانم که نیرزدت به زنجیر
هوش مصنوعی: بدن من بنده و خدمتگزار توست، اما میدانم که ارزش من کمتر از زنجیری که به تو بسته شده است، نیست.
گفتی که بجوی تا بیابیجستیم و نیافتیم تدبیر
هوش مصنوعی: گفتی که تلاش کن تا چیزی پیدا کنی، ما تلاش کردیم اما هیچ نتیجهای نگرفتیم.
در کار دلی که گمره توستتقصیر نمیکنی ز تقصیر
در کار دلی که گمراه توست، از کوتاهی دریغ نمیکنی.
تیری ز قضای بد سبق کردآمد دل من بخست برخیٖر
از بخت بد تیری جست و دلم را بی دلیل خَست.
آن تیر ز شست توست زیرانام تو نوشته بود بر تیر
آن تیر از شست کمان توست، جون نامت بر آن نوشته شده است.
خاقانی اگرچه هیچ کس نیستهم هیچ مگو، به هیچ برگیر
هوش مصنوعی: اگرچه خاقانی در زندگی کسی به حساب نمیآید، اما از گفتن هیچ و بیارزش جلوه دادن خود پرهیز کن.