غزل شمارهٔ ۲۱۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به تأمل در عشق و غم میپردازد و روز را با درد و اندوه آغاز میکند. او هر روز دامن جانش را از دو دنیا میکشد و در کنار امید و ناامیدی نشسته است. وجود یار او را آزار میدهد و جام غم به دستش است. عشق را به عنوان مهمان دل و جانش میشناسد و از او انتظار دارد که روز را با غم و نالههایش سپری کند. او از زهر عشق مینوشد و با این حال لبخند میزند، تا آنکه دوستانش از دور و پنهانی میگریند. شاعر در این روند از عقل خود میگوید و به جستجوی ذاتیترین آرزوهایش ادامه میدهد و به نوعی احساس رهایی و فارغبودن از دنیا و دیگران را تجربه میکند.
از دو عالم دامن جان درکشم هر صبحدمپای نومیدی به دامان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: هر روز صبح به دو جهان وابستهام را از خود دور میکنم و ناامیدی را از خود دور میزنم.
سایه با من همنشین و ناله با من همدم استجام غم بر روی ایشان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: سایهام همیشه همراه من است و از غم و اندوه با هم سخن میگوییم. هر صبح، این درد و غم را بر وجود خودم احساس میکنم.
ساقیی دارم چو اشک و مطربی دارم چو آهشاهد غم را به بر زان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: من ساقیای دارم که مانند اشک است و نوازندهای که مانند آه مینوازد. ای معشوق غمانگیز، تو را از آن در خارج کن تا من هر صبح درد و غصهام را رها کنم.
عشق مهمان دل است و جان و دل مهمان اومن دل و جان پیش مهمان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: عشق به عنوان مهمانی در دل ما جا دارد و روح و دل ما نیز پذیرای او هستند. من هر صبح با عشق و محبت، دل و جانم را به این مهمان پیشکش میکنم.
ناگزیر جان بود جانان و از جان ناگزیرپیش جانان شاید ار جان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: عشق به معشوق به گونهای است که حتی اگر جانم را هم بدهیم، از او جدا نخواهم شد. هر صبح که روز نو آغاز میشود، ممکن است برای او جانم را فدای عشقش کنم.
هم مژه مسمار سازم هم بهای نعل رادیده پیش اسب جانان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: من هم مژههایم را به شکل میخ میسازم و هم قیمت نعل را. هر صبح به چشمهای محبوبم نگاه میکنم.
بس که میجویم سواری بر سر میدان دردتا عنان گیرم به میدان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: من به دنبال کسی هستم که بر سوار میدان عقل بنشیند، تا با او هر صبح زود به عمق درک و فهم برسم.
هر شب از سلطان عشقم دوستگانیها رسدتا به یاد روی سلطان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: هر شب از طرف محبوبم گاهی خبری میرسد، تا اینکه صبحها با یاد چهرهاش بیدار بشوم.
دوستگانی کان به مهر خاص سلطان آورندگر همه زهر است آسان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: عزیزانی که به خاطر علاقه به سلطان، مهر و محبت او را نشان میدهند، اگرچه همه چیز زهرآلود باشد، باز هم هر روز با آسانی آن را تحمل میکنم.
نوش خندیدن به وقت زهر خوردن واجب استمن بسا زهرا که خندان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: وقتهایی که با مشکلات و تلخیها مواجه هستیم، مهم است که همچنان لبخند بزنیم و شاد باشیم. من بارها دیدهام که افرادی که با وجود سختیها و دردها، با لبخند به زندگی ادامه میدهند.
دوستان خون رزان پنهان کشند از دور و منآشکارا خون مژگان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: دوستان در خفا و به دور از چشم، دلی پر از درد و غم را تحمل میکنند، اما من هر صبح با چشمی پر از اشک، این احساس را به وضوح ابراز میکنم.
گر همه مستند از آن راوَق منم هم مست از آنکخون چشم راوَق افشان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: اگر همه موجودات به خاطر آن زیبایی مست هستند، من نیز به خاطر آن beauty خمار و مستم زیرا هر صبح که چشمانم را به زیبایی میدوزم، اشکهایم بر زمین میریزد.
دهر ویران را بجز آرایش طاقی نماندخویشتن زین طاق ویران درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: زمانه خراب شده جز زیبایی یک سقف چیز دیگری نمانده است. من هر صبح از این سقف ویران خودم را بیرون میکشم.
آفتم عقل است میل آتشین سازم ز آهپس به چشم عقل پنهان درکشم هر صبحدم
آفت من عقل است؛ از [تَفِ] آهم میلهٔ آتشین میسازم و هر بامداد آنرا پنهانی، در چشم عقل میکشم.
چند ازین دوران که هستند این خدا دوران در اوشاید ار دامن ز دوران درکشم هر صبحدم
شایسته است چند گاهی هر بامداد دامن از زمانهای بکشم
که «از-خدا بی-خبران» در آن هستند.
از خود و غیری چنان فارغ شدم کز فارغیخط به خاقانی و خاقان درکشم هر صبحدم
هوش مصنوعی: من آنقدر از خود و دیگران رها شدم که به خاطر این رهایی، هر روز صبح در حال نوشتن درباره خاقانی و مقام و ویژگیهای او خواهم بود.