غزل شمارهٔ ۲۵۹
هوش مصنوعی: این شعر از عشق و شوق سرشار گویاست. شاعر از حالتی حیرتزده و مستی ناشی از عشق صحبت میکند و خود را در دنیایی از احساسات پیچیده مییابد. او میگوید که در عشق خود به معشوق، حتی نگذاشته است که دیگران به زیبایی او نگاه کنند. شاعر، عشق را به اندازهای عمیق میداند که تمام وجودش به آن وابسته شده و در واقع «من» او تماماً در معشوقش محو شده است. او حس میکند که جانش در بدنش به مانند سایهای نهان شده و سالهاست که در آرزوی یافتن خود واقعیاش است. در پایان، به این نکته اشاره میکند که اگر کسی از او بپرسد، آنچه که درونش وجود دارد، تنها عواطف واقعیاش است و نه ظواهر بیرونی.
یارب از عشق چه سرمستم و بیخویشتنمدست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
هوش مصنوعی: ای پروردگار، من از عشق چقدر شاد و بیقرارم! کمکم کن تا نتوانم به زلف او دست بزنم.
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمیبو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
هوش مصنوعی: اگر آن معشوق به میدان بیفتد، لحظهای او را رها نکنید، زیرا میخواهم در اثر هوشیاری، چیزی از خودم تقدیم کنم.
نگذارم که جهانی به جمالش نگرندشوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم
هوش مصنوعی: نمیگذارم کسی زیبایی او را ببیند، به خاطر عشق و حسرتی که در دلم دارم، پردهای از خون جگر به پیش او میزنم.
یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه بریدکه خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم
هوش مصنوعی: یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه بزن، چون مستی من از همانجاست و من هم همانجا شکست میخورم.
صورت من همه او شد صفت من همه اولاجرم کس من و ما نشنود اندر سخنم
هوش مصنوعی: چهره من تماماً اوست و ویژگیهای من نیز همه از آن اوست. بنابراین، هیچکس نمیتواند در سخنان من چیزی از من و ما بشنود.
نزنم هیچ دری تام نگویند آن کیستچو بگویند مرا باید گفتن که منم
هوش مصنوعی: هیچ درب نزنم تا وقتی که نپرسند آن کیست؛ زیرا اگر بپرسند و بگویند، باید بگویم که من هستم.
نیم جان دارم و جان سایه ندارد به زمینمن به جان میزیم و سایهٔ جان است تنم
هوش مصنوعی: من تنها نیمی از زندگیام را دارم و هیچ جسمی برای سایهام وجود ندارد. من با جانم زندگی میکنم و بدنم تنها سایهای از جانم است.
از ضعیفی که تنم هست نهان گشته چنانکسالها هست که در آرزوی خویشتنم
هوش مصنوعی: به خاطر ضعف بدنیام، به طوری پنهان شدهام که سالهاست در حسرت خودم به سر میبرم.
گر مرا پرسی و چیزی به تو آواز دهدآن نه خاقانی باشد، که بود پیرهنم
هوش مصنوعی: اگر از من بپرسی که اگر چیزی به تو بگوید، آن چیز نمیتواند نشانه خاقانی باشد، چون من پیرهنی دارم که بیانگر خودم است.