غزل شمارهٔ ۳۵۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساسات عاشقانه و نیازی که به معشوق دارد، صحبت میکند. او با حسرت به رابطهاش و رفتار معشوق مینگرد، که در عین نزدیکی و کشش، با بازگشت به خود، او را رها کرده است. شاعر از بوسهها و محبتهایی که خواسته سخن میگوید و احساس میکند که معشوق به راحتی از او فاصله میگیرد. او همچنین بیان میکند که خیال معشوق بیش از خود او بر دلش سنگینی میکند و با نگاهی به بیتفاوتی معشوق، دلتنگ و غمگین است. در نهایت، او به ننگ و نامی که معشوق برای او انتخاب کرده، اشاره میکند و از احساس خواری و دردسر ناشی از این رابطه میگوید.
دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتینه خاک تو شدم از من چه گام باز گرفتی
هوش مصنوعی: دل من که مانند پرندهای به دام تو افتاده، تو او را به دام انداختی. اما من که از تو هستم، چرا دوری میکنی و از من فاصله میگیری؟
مرا به نیم کرشمه تمام کشتی و آنگهنظر ز کام دل من تمام باز گرفتی
هوش مصنوعی: مرا با یک نیم نگاهی به سمت خودت کشاندی و سپس نگاهت را از آرزوی قلبی من برگرداندی.
سه بوسه خواستم از تو ز من دو اسبه برفتیچو وقت خون من آمد لگام باز گرفتی
هوش مصنوعی: خواستم سه بوسه از تو بگیرم، اما تو مثل اسب تندرویی رفتی. وقتی نوبت به من رسید و حس کردم دلم خون شده، تو افسار را کشیدی و جا زدی.
مترس ماه نگیرد، گرَم نمائی یاریخبر فرستی اگرچه سلام باز گرفتی
هوش مصنوعی: نترس، ماه را نخواهد گرفت، وقتی به یاریات گرم میزنم و خبری میفرستم، حتی اگر از سلام کردن خودداری کردهای.
خیال تو ز تو طیره خجل خجل به من آمدز شرم آنکه ز کویم خرام باز گرفتی
هوش مصنوعی: تصور تو به من آمد و باعث خجالت من شد، چون تو از کوی من با لطافت و زیبایی عبور کردی و این موضوع برایم ناخوشایند است.
مرا خیال تو بالله که غمگسارتر از توستخیال باز مگیر ار پیام باز گرفتی
هوش مصنوعی: خیال تو برای من، به خدا بسیار تسلیدهندهتر از خودتی. اگر پیامی از تو دریافت کردهای، دیگر به آن خیال نپرداز.
دلی است بر تو مرا وام و جان وظیفه بر آن لبوظیفه چشم چه دارم که وام باز گرفتی
هوش مصنوعی: دل من به عشق تو وابسته است و جانم در خدمت توست. وقتی بر آن لبهای تو وظیفهای دارم، نمیدانم چطور باید این وابستگی را بیان کنم که تو دیگر به من توجهی نداری.
شگرف عاشق خاقانیم تو نام نهادیز من چه ننگ رسیدت که نام باز گرفتی
هوش مصنوعی: ای محبوب، تو که به خاطر عشق به من به مقام و عظمت رسیدی، چرا نامی بر من گذاشتی که موجب شرمندگیات شد و اکنون نامم را پس میگیری؟