غزل شمارهٔ ۳۶۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و درد ناشی از جدایی است. شاعر از محبوب خود میخواهد که چرا او را در درد و خون رها کرده و دستش را در آتش عشق گذاشته است. او به وفای محبوب اشاره میکند که همچون مهره مار بوده، اما محبوب او را دچار زخم و درد کرده است. شاعر از او میخواهد که به آشتی بپردازد و از جنگ و جدایی دست بکشد. در نهایت، از بیوفایی و دوگانگی محبوب خود گلایه میکند و میگوید که در زندگیاش همواره در حسرت وفا و آرامش است.
صید توام فکندی و در خون گذاشتیصیدی ز خون و خاک چرا برنداشتی
هوش مصنوعی: تو مرا شکار کردی و من را در خون رها کردی. چرا از این حال و احوال خون و خاک من چیزی برداشتی؟
وصلت چو دست سوخته میداشتی مرادر پای هجر سوخته دل چون گذاشتی
هوش مصنوعی: زمانی که به وصال تو دست یافتم، مانند دستی سوخته بودم. حالا که در پای یاد هجران، دل سوختهام را گذاشتی...
میداشتی چو مهرهٔ مارم به دوستیدندان مار بر جگرم چون گماشتی
هوش مصنوعی: اگر دوستیات مانند مهرهٔ مار باشد، من هم باید زخم دندان مار را تحمل کنم.
چون طفل، جنگ چند کنی آشتی بکنکز جنگ طفل زود دمد بوی آشتی
هوش مصنوعی: وقتی که مانند یک کودک یا بیتجربه رفتار میکنی، بهتر است به جای جنگ و درگیری، به آشتی و صلح فکر کنی. زیرا از درگیریهای کودکانه، زود بوی آشتی و صلح برمیخیزد.
نی نی به زرق مهرهٔ مارم دگر مبندبر بازوئی که نام خسانش نگاشتی
هوش مصنوعی: دیگر به بازویی که نام بدخواهان را بر آن نوشتهای، زینتهای لقلق را نزن.
خاقانیا درخت وفا کاشتن چه سودچون بر جفا دهد ز وفائی که کاشتی
هوش مصنوعی: کاشت درخت وفا چه فایدهای دارد اگر کسی به وفایی که کاشتی، جفا کند و به آن بیتوجه باشد؟
صبح تو شام گشت و فلک بر تو چاشت خوردتو همچنان در هوس شام و چاشتی
هوش مصنوعی: صبح تو به شام تبدیل شده و زمان بر تو سریع میگذرد، اما تو هنوز در آرزوی شام و خوراکی هستی.