غزل شمارهٔ ۳۸۲
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنجی که از جدایی و بیوفایی معشوقش کشیده، سخن میگوید. او به شکستن عهد و پیمانهای عشق اشاره میکند و احساس میکند که معشوق با دیگران ارتباط برقرار کرده و او را فراموش کرده است. شاعر از دردهای قلبیاش، حس کینه و رنجی که بر او گذشته، سخن میگوید و به ناتوانی معشوق در درک رنجهایش اشاره میکند. در نهایت، او از ظلمی که بر جانش رفته، شکایت میکند و به خدای خود میگوید که نمیپسندد چنین ستمگری را.
ز من گسستی و با دیگران بپیوستیمرا درست شد اکنون که عهد بشکستی
هوش مصنوعی: تو از من جدا شدی و با دیگران ارتباط برقرار کردی، اما الآن که عهد و پیمانت را شکستی، دیگر برای من درست شدهای.
به یاد مصطبه برخاستی مُعَربِدواربر آتشم بنشاندی و دور بنشستی
هوش مصنوعی: به یاد آن سنگنوشته قدیمی، بر روی آتش نشستی و دور آن وضعیت را نظاره کردی.
مرا به نیم کرشمه بکشتی ای کافرفغان ز کفر تو و آه ازین سبکدستی
هوش مصنوعی: ای کافر، تو با یک حرکت نرم و نیمهاشارت من را به خود کشاندی، فریاد از کفر تو، و آه بر این بیتوجهی و سبکی که در این کار داشتی.
به مهر فاخته زآن پس که روی بنمودیگریز جُستی و از دام من برون جَستی
هوش مصنوعی: پس از آنکه زیباییات را نشان دادی، همچون فاختهای به دور دست گریختی و از چنگ من رها شدی.
برای مهر تو جان بر میان همی بستمچرا به کینهٔ جانم میان فرو بستی
هوش مصنوعی: من جانم را برای عشق تو فدای تو کردم، اما چرا به خاطر کینهات به من آسیب زدی؟
خبر نداری کز بس کرانه جوئی و گبرمیان جانم بیرحموار بگسستی
هوش مصنوعی: تو بیخبر هستی که از بس به دنبال برتری و خودخواهی هستی، ناگهان و بیرحمانه دل و جانم را شکستی.
مرا طفیل کسان مرهمی همی دادیکنون ز دادن آن قدر نیز وارستی
هوش مصنوعی: تو به من کمک میکردی و مرهمی بر جراحتم مینهادیا، اما حالا آنقدر هم از این کمک و بخشش خودداری کردی.
بسا طویلهٔ گوهر که چشم من بگسستچو در طویلهٔ بد گوهران بپیوستی
چون به گروه بدگوهران پیوستی، چه رشته گوهرها که از چشم من فروریخت.
ستم بُد این که تو کردی به جان خاقانیستمگری مپسند، ای خدای چون هستی
هوش مصنوعی: ای خدا، جفا و ظلمی که به جان خاقانی روا داشتی، قابل قبول نیست و نباید بر آن بیتفاوت بود.