شمارهٔ ۲۲۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره حسرت و اندوه است و بیانگر احساس ناامیدی شاعر از زندگی و گرفتار شدن در مشکلات است. شاعر به تیرهروزی و بیتوجهی دنیا اشاره میکند و میگوید که امید و آرزوهایش بر باد رفتهاند. او از درد و غم ناشی از این وضعیت سخن میگوید و به گذر زمان و نابودی آرزوها اشاره میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی پر از زحمت و چالش است و آرامش در این دنیا سخت به دست میآید.
روز عمر آمد به پیشین ای دریغکار بر نامد به آئین ای دریغ
هوش مصنوعی: روزگار زندگی به پایانش نزدیک شده است، افسوس که امور و کارهای ما به روش و اصول درست برگزار نشد.
سینه چون صبح پسین خواهم دریدکآفتاب آمد به پیشین ای دریغ
هوش مصنوعی: میخواهم سینهام را چون صبحی که به پایان میرسد، بشکافم؛ زیرا که آفتاب به سوی صبح پیش میآید و این حالت برایم حسرتانگیز است.
سخت نومیدم ز امید بهیدرد نومیدی من بین ای دریغ
هوش مصنوعی: بسیار ناامیدم از امید به بهبودی. درد ناامیدیام را ببین، ای کاش!
غصهٔ بیطالعی بین کز فلکدرد هست و نیست تسکین ای دریغ
هوش مصنوعی: غصهٔ بیخبری را ببین که از آسمان دردی وجود دارد و در عین حال، هیچ تسکینی برای آن نیست. ای کاش!
آب رویم رفت و زیر آب چشمروی چون آب است پرچین ای دریغ
هوش مصنوعی: چشمانم مانند آب زلال هستند و در زیر آب، زیبایی آنها به خوبی نمایان است. افسوس که این زیبایی و طراوت از من دور میشود.
چرخ را جمشید و افریدون نماندکز من مسکین کشد کین ای دریغ
هوش مصنوعی: زمانه و شرایط به گونهای است که حتی بزرگانی چون جمشید و افریدون نیز دیگر وجود ندارند. افسوس که من، این انسان ناچیز، باید از سختیها و دردهای زندگی رنج ببرم.
آسمان نطع مرادم برفشاندنه شهش ماند و نه فرزین ای دریغ
هوش مصنوعی: در آسمان آرزوهای من، برف میبارد و دیگر نه پادشاهی باقی مانده و نه جوانمردی، آه که چه حسرتی است.
صاعقه بربام عمر من گذشتنه درش ماند و نه پرچین ای دریغ
هوش مصنوعی: زندگی من مانند صاعقهای سریع و ناگهانی سپری شد، نه زمانی برای ماندن داشت و نه هیچ نشانی از خود باقی گذاشت. افسوس بر این وضع.
از دهان دین برآمد آه آهچون فرو شد ناصر دین ای دریغ
هوش مصنوعی: از زبان دین صدایی بلند میشود که درد و اندوه را نشان میدهد، اما وقتی ناصر دین از دنیا میرود، افسوس به دل میماند.
مرغزار جان طلب خاقانیاکآخور گیتی است سنگین ای دریغ
هوش مصنوعی: دریاچهای که به جان و روح خود نیاز دارد، همانند مرغزاری است که میخواهد زندگی کند. ای کاش میشد این زمین سنگین و دشوار را ترک کرد.