شمارهٔ ۲۴۳ - در مرثیهٔ رشید الدین فرزند خود
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از از دست دادن فرزندانش سخن میگوید. او پسری را که همچون نور در زندگیاش بود، ناگهان به تاریکی مغاکی میسپارد و مادرش را دچار درد میکند. سپس از دختری یاد میکند که چون جواهر ارزشمند است و به دامادش سپرده میشود. در پایان، شاعر به تنهایی و بیپناهی خود اشاره میکند و به خدای یکتا پناه میبرد، زیرا میداند اگر کسی در شروان نباشد به او تکیهگاه کافی خواهد بود.
پسر داشتم چون بلند آفتابیز ناگه به تاری مغاکش سپردم
هوش مصنوعی: من پسر داشتم که همچون تابش آفتاب برآمده بود، اما ناگهان او را به درون تاریکی و گودالی عمیق سپردم.
به درد پسر مادرش چون فروشدبه خاک آن تن دردناکش سپردم
هوش مصنوعی: به خاطر غم و درد پسر، بدن او را به خاک سپردم، همانطور که مادرش به خاطر او رنج میبرد.
یکی بکر چون دختر نعش بودمبه روشندلی چون سماکش سپردم
هوش مصنوعی: من مانند دختری باکره بودم و به خاطر روشندلی و بخشش خود، خود را به شخصی سپردم که مانند سماک کوهی است.
چو دختر سپردم به داماد گفتمکه گنج زر است این به خاکش سپردم
هوش مصنوعی: وقتی دخترم را به شوهرش سپردم، به او گفتم که او مانند یک گنج با ارزش است و حالا او را به زمین سپردم.
بماندم من و ماند عبدالمجیدیودیعت به یزدان پاکش سپردم
هوش مصنوعی: من و عبد المجید در این دنیا باقی ماندیم و من او را به خداوند بزرگ سپردم.
اگر کس نباشد پناهش به شروانپناهش بس است آن خدا کهش سپردم
هوش مصنوعی: اگر کسی نتواند به او کمک کند، پناهگاه او همان خداست و من او را به خدا سپردم.