هوش مصنوعی: در این متن روایتهایی از اندوه و تضرع پیامبران و فرشتگان بیان شده است. زمانی که ابلیس ملعون شد، جبرئیل و میکائیل به شدت گریستند و خدا به آنان وحی فرستاد که نباید از مکر خدا احساس امنیت کنند. همچنین، هنگامی که انسانها آفریده شدند، فرشتگان از اینکه دوزخ برای آنان نبوده است، خوشحال شدند.
پیامبر اسلام (ص) نیز اشاره کرد که جبرئیل همیشه از ترس خدا لرزان بوده و میکائیل هرگز نمیخندد زیرا از زمان آفرینش آتش اندوهگین است. سپس داستانهای حضرت داوود (ع) ذکر میشود که به شدت برای گناهانش میگریسته و در نهایت خداوند به او وعده بخشش میدهد. وی با نوحهخوانی و گریه، جمعیتی زیادی را تحت تأثیر قرار میدهد.
همچنین در مورد یحیی بن زکریا (ع) روایت شده که از بازی و سرگرمی دوری کرده و تنها برای عبادت خداوند وقت صرف میکرد. او نیز در اثر تضرع و زاری به حالتی از خشوع و نگرانی نسبت به جایگاه خود در نزد خدا میرسد. این متن به اهمیت توبه، ندامت و ترس از خدا در زندگی پیامبران و فرشتگان اشاره دارد.
هوش مصنوعی: روایت شده که وقتی ابلیس ملعون شد، جبرئیل و میکائیل همیشه در حال گریه بودند. خداوند به آنان وحی فرستاد و از آنها پرسید چرا گریه میکنید. آنها جواب دادند که ما از مکر تو در امان نیستیم. خداوند فرمود که باید چنین باشد و شما نباید احساس امنیت کنید. همچنین محمد بن المنکدر میگوید که وقتی خداوند جهنم را آفرید، تمام فرشتگان از گریه دست کشیدند و زمانی که انسانها را خلق کرد، دوباره ساکت شدند زیرا متوجه شدند که جهنم برای آنها آفریده نشده است.
هوش مصنوعی: پیامبر (ص) فرمود: «هرگز جبرئیل به سراغ من نیامده مگر اینکه از ترس خداوند متعال لرزه بر او میافتاد». انس گزارش میدهد که پیامبر (ص) از جبرئیل پرسید چرا میکائیل را هیچ وقت نمیبیند که بخندد؟ جبرئیل پاسخ داد: «از زمانی که آتش آفریده شده، او هرگز نخندیده است».
هوش مصنوعی: وقتی خلیل (علیهالسلام) در نماز ایستاده بود، احساسات درونیاش از دو حالت مختلف نمایان بود. مجاهد میگوید که داوود (علیهالسلام) به مدت چهل روز در حال سجده میگریست تا اینکه اشکهایش باعث رویش گیاهان شد. ندایی به او رسید که ای داوود! چرا گریه میکنی؟ اگر گرسنهای، نان میدهم و اگر برهنهای، لباس برایت میفرستم. او در دلش آتش اشتیاقی داشت که چوب را میسوزاند. خداوند توبهاش را پذیرفت و داوود گفت: «پروردگارا! گناهم را به یادم بیاور تا فراموش نکنم». دعایش مورد قبول قرار گرفت و دیگر به هیچ غذایی یا نوشیدنی دست نزد، مگر اینکه آن را با اشکهایش آغشته میکرد. گاهی که به او آب میدادند، لیوان پر از اشکهایش میشد.
هوش مصنوعی: داوود (ع) چنان گریه میکرد که دیگر توانش را از دست داده بود. او به خدا میگفت: «آیا بر این اشکهایم رحمت نخواهی کرد؟» و سپس وحی آمد که آیا گمان میکنی تنها به خاطر گریهات رحمت مییابی؟ آیا گناهت را فراموش کردهای؟ او پاسخ داد: «چگونه میتوانم فراموش کنم، زمانی که پیش از گناه، زیبا زبور میخواندم و آبهای روان در جویها حبس میشدند و پرندگان بر سرم مینشستند و جانوران بیابان به محراب من میآمدند. اکنون هیچیک از اینها نیست.» او اضافه کرد: «ای خدا! این چه نوع ترسی است؟» پاسخ شنید: «این ترس از ناشناخته بودن معصیت است. ای داوود! آدم یکی از بندگان من بود. من او را به قدرت خود آفریدم و روح خود را در او دمیدم و به ملائکه فرمان دادم تا بر او سجده کنند و او را با کرامت و عزت پوشاندم. اما او از تنهایی شکایت کرد و من حوا را برای او خلق کردم و هر دو را به بهشت بردم. با این حال، یک گناه کردند و به خاطر آن از درگاه خود رانده شدند. ای داوود! بشنو که تو در طاعت من بودی و من به طاعت تو اهمیت میدادم و هر چه خواستی به تو دادم. وقتی گناه کردی، مهلت دادم. اکنون اگر به سوی ما بازگردی، ما تو را قبول خواهیم کرد.»
هوش مصنوعی: یحیی بن ابی کثیر نقل میکند که وقتی حضرت داوود (علیهالسلام) خواست به خاطر گناهش ناله کند، هفت روز چیزی نخورد و به نزد زنان نرفت. سپس به بیابان رفت و به پسرش سلیمان دستور داد تا آگهی دهد که هر کس میخواهد نوحه داوود را بشنود، بیاید. مردم از شهرها، پرندگان از آشیانهها و حیوانات وحشی از کوهها و دشتها به سوی او آمدند. او ابتدا به ستایش خدا پرداخت و مردم نیز فریاد میکردند. سپس از بهشت و دوزخ سخن گفت و پس از آن، نوحه گناه خود را سر داد، به گونهای که بسیاری از حاضران از وحشت جان خود را از دست دادند. در آن شرایط سلیمان به او نزدیک شد و گفت: "پدر! بسیاری از مردم هلاک شدند." سپس آگهی دادند تا جنازهها را بیاورند و هر کس مردهاش را برداشت. در نهایت، در آن مجلس یک روز چهل هزار نفر جمع شدند که سی هزار نفر آنها مرده بودند. همچنین دو کنیز داشت که در زمان وحشت به او نزدیک میشدند و او را نگه میداشتند تا مبادا اعضای او از هم جدا شود.
هوش مصنوعی: یحیی بن زکریا (ع) در بیت المقدس به عبادت مشغول بود و در آن زمان کودک بود. زمانی که سایر کودکان او را برای بازی دعوت میکردند، میگفتند که من برای بازی آفریده نشدهام. وقتی که پانزده ساله شد، به صحرا رفت و از جمعیت فاصله گرفت. یک روز پدرش او را دنبال کرد و دید که یحیی پایش را در آب گذاشته و از عطش در حال هلاکت است و میگوید: «به عزت تو، من آب نمینوشم تا ندانم که جایگاه من نزد تو کجاست.» آنقدر گریسته بود که چهرهاش خراب شده بود و دندانهایش نمایان شده بود. پارهای نمد روی او گذاشتند تا کسی او را نبیند. داستانهای مشابهی در زندگی پیامبران زیاد وجود دارد.