شمارهٔ ۳۱۰
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به محبوب خود ندا میدهد و از غم و درد عشقش سخن میگوید. او از محبوب میخواهد که چرا همچون سرو با لباس گلگون نیامده و گویی در میان شهیدان غرق در خون است. او به زیبایی لباس سرخ محبوب اشاره میکند و میپرسد آیا این رنگ ناشی از درد و شوق است؟ شاعر از عشق و علاقه خود به محبوب میگوید و احساس میکند که هیچگاه نمیتواند او را از ذهن و دلش خارج کند. در نهایت، شاعر به شدت و عمق غمش اشاره میکند و میگوید که به خاطر عشقش، به زودی جانش را در میان صحرا و در دریای اندوه خواهد گذاشت.
نکرده ای ببر ای سرو جامه گلگونکه گشته ای ز شهیدان خویش غرقه بخون
هوش مصنوعی: ای سرو زیبای من، که به رنگ گل در نیامدهای، تو که به خاطر کشتههای خود غرق در خون شدهای، این کار را انجام ندادهای.
قباس سرخ ببر کرده ای نمیدانمو یا ز تاب بدن گشته جامه ات گلگون
هوش مصنوعی: شاید به خاطر سرخی و زیبایی که به خود گرفتهای، لباسهایت مثل گل سرخ رنگ و زیبا به نظر میرسند. نمیدانم آیا این سرخی به خاطر خشم و ناراحتی است یا ناشی از گرمای بدن توست.
رخت برنگ قبا، جامه ات بر تگ بدنبگو که گشته بدین دلبریت راهنمون
هوش مصنوعی: لباس قشنگت را بپوش و به بدن خود بگو که این عشق توست که به من راه نشان میدهد.
گرفتم از سر کوی تو پا برون آرمچگونه مهر تو از سر مرا شود بیرون
هوش مصنوعی: من از سر کوی تو بیرون آیم، اما چگونه میتوانم محبت تو را از دل خود بیرون برانم؟
جهان زلیلی و مجنون فسانه ای دارندکنون توئی بجهان لیلی و منت مجنون
هوش مصنوعی: دنیا داستانی از زلیخا و مجنون دارد، اما اکنون تو به عنوان لیلی در این دنیا حاضر هستی و منت مجنون بر دوش توست.
چسان برون رود از سر خیال روی توامکه همچو جان بتن و دل بسینه رفته درون
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم از فکر و خیال چهرهی تو بیرون بروم، وقتی که تو مانند جانم در وجود و قلبم جا گرفتهای؟
حبیب کار بدانجا کشیده از غم عشقکه سر نهیم بصحرا و پای در هامون
هوش مصنوعی: دوست من به دلیل غم عشق به جایی رسیده که مجبوریم سر را در بیابان بگذاریم و پا را در باتلاق.