تناجی
انوری ابیوردی

غزل شمارهٔ ۱۴

غم عشق تو از غمها نجاتستمرا خاک درت آب حیاتست
نمی‌جویم نجات از بند عشقتچه بندست آنکه خوشتر از نجاتست
مرا گویند راه عشق مسپرمن و سودای عشق این ترهاتست
ز لعب دو رخت بر نطع خوبیمه اندر چارخانه شاه ماتست
دل و دین می‌بری و عهد و قولتچو حال و کار دنیا بی‌ثباتست
عنایت بر سر هجرم به آیینهم از جور قدیم و حادثاتست
چنان ترسد دل از هجر تو گوییشب هجران تو روز وفاتست
به جان و دل ز دیوان جمالتامیر عشق را بر من براتست
براتی گر شود راجع چه باشدنه خط مجد دین شمس الکفاتست