غزل شمارهٔ ۱۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلباختگی خود به یاری زیبا سخن میگوید. او میگوید که دلش به خاطر فتنههای آن یار بیتاب و پریشان شده است. همه چیزش را، از دین و عهد گرفته تا قدرت و شادی، به عشق آن یار سپرده است. دلش آرام و قرار ندارد و به شدت به یاد یار اشک میریزد. اگرچه تلاش میکند به او نزدیک شود، اما یار از تحمل او ناتوان است و این باعث میشود که زندگیاش دچار بینظمی و درد شود. شاعر در نهایت احساس میکند که عمرش به خاطر عشقش در حال از دست رفتن است.
دل در آن یار دلاویز آویختفتنه اینست که آن یار انگیخت
هوش مصنوعی: دل به آن محبوب دلربا سپرده شده است و مشکل اینجاست که خود آن محبوب باعث این دل تواند است.
دل و دین و می و عهد و قوترخت بر سر به یکی پای گریخت
هوش مصنوعی: دل، ایمان، شراب، پیمان و قدرت همه بر سر یک پا فرار کردند.
دل من باز نمییابد صبرهمه آفاق به غربال تو بیخت
هوش مصنوعی: دل من دیگر نمیتواند صبر کند و تمام دنیا را به خاطر تو که آن را مثل یک غربال در دست داری، زیر و رو میکند.
ور نمییابد آن سلسله مویکار جانم به یکی موی آویخت
هوش مصنوعی: اگر آن رشته مو که روح من به آن وابسته است، پیدا نشود، من به یک رشته مو آویختهام.
دل به سوی دل برفتم بر درشچشمم از اشک بسی چشم آویخت
هوش مصنوعی: دل به سمت دل محبوب پرواز کردم و درب او را دیدم که چشمم از بس اشک ریخته بود، به حالت آویزان درآمده بود.
یار گلرخ چو مرا بار نداردگل عمرم همه از پای بریخت
هوش مصنوعی: محبوبم با چهره زیبا، چون از من دلگیر است، زیبایی عمرم همه نابود شده است.