غزل شمارهٔ ۲۵
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و انتظار برای وصال معشوق سخن میگوید. او به زیباییهای وصال اشاره میکند و مینویسد که در باغ وصال، فقط گلها وجود ندارند و خارها هم هستند. با این حال، عشق او به معشوق پایدار است و او نمیتواند از آن دل بکند. شاعر به درد دل خود اشاره میکند و میگوید که عشقش او را به بند کشیده و تنها در انتظار روزهای بهتر است. در پایان، تأکید میکند که وعدههای معشوق برایش مهم است و به تکرار تاکید میکند که این وعدهها همیشه ثابت نیستند.
ز عشق تو نهانم آشکارستز وصل تو نصیبم انتظارست
هوش مصنوعی: عشق تو برایم پنهان نیست و همگان از آن باخبرند، و آنچه از وصالت نصیبم شده، تنها انتظار است.
ز باغ وصل تو گل کی توان چیدکه آنجا گفتگوی از بهر خارست
هوش مصنوعی: از باغ وصالت نمیتوان گلی چید، چون در آنجا تنها به گفتگو از خار و خس پرداخته میشود.
ولی در پای تو گشتم بدان بویکه عهدت همچو عشقم پایدارست
هوش مصنوعی: من در پای تو به جستوجو پرداختم، به خاطر بویی که نشان از این دارد که رابطهات با من همچون عشق من، پایدار و استوار است.
دلم رفت و ز تو کاری نیامدمرا با این فضولی خود چه کارست
هوش مصنوعی: دل من رفت و تو هیچ تلاشی برای کمک به من نکردی. حالا با این کنجکاوی و فضولی خودم چه باید بکنم؟
چو گویم بوسهای گویی که فرداکرا فردای گیتی در شمارست
هوش مصنوعی: وقتی میگویم بوسهای بده، گویی میپرسی فردا چه کسی در دنیا از فردا خبر دارد؟
به بند روزگارم چند بندیسخن خود بیشتر در روزگارست
هوش مصنوعی: زندگی من به محدودیتها و قیدهایی گرفتار است و من بیشتر از آنچه که در زندگی روزمرهام میگویم، در این قیدها محصور شدهام.
به عهدم دست میگیری ولیکنکه میگوید که پایت استوارست
هوش مصنوعی: تو به وعدهات عمل میکنی، اما کسی میگوید که پایت محکم است.
ترا با انوری زین گونه دستاننه یکبار و دوبارست و سه بارست
هوش مصنوعی: تو را با انوری اینگونه میسازند، نه فقط یک بار یا دوبار، بلکه بارها و بارها.