غزل شمارهٔ ۲۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از مشکلات و دردهایی که عشق به معشوق به او میآورد سخن میگوید. او با اشاره به عقل و دل، میگوید که عشق باعث آزارش شده و او را به گریه و فریاد وا میدارد. معشوق، زیباییاش را پنهان کرده و این ظلمی آشکار است. شاعر میگوید که اگر جانش هم به معشوق تعلق بگیرد، باز هم چیزی نمیداند و به قول خود او هیچ خیالی از معشوق در ذهنش نمیگذرد. در پایان، اشاره میکند که با وجود این دردها، هیچ شمارش و احساسی نسبت به جفای معشوق نمیکند چون تلخی و بیرحمی عشقش بیشمار است.
یارب چه بلا که عشق یارستزو عقل به درد و جان فکارست
هوش مصنوعی: ای پروردگارا، چه مصیبتی است که عشق محبوب در کار است، که در این شرایط عقل در رنج و جان نیز در تلاش و درد به سر میبرد.
دل برد و جمال کرد پنهانفریاد که ظلم آشکارست
هوش مصنوعی: عشق و زیبایی پنهان را به دل برد و در دل فریاد زد که این ستم به وضوح مشخص است.
گر جان منست ازو به جانممن هیچ ندانم این چکارست
هوش مصنوعی: اگر روح من از اوست، من هیچ نمیدانم این چه حالتی است.
ناید بر من خیال او هیچوین هم ز خلاف روزگارست
هوش مصنوعی: به ذهنم هیچ فکر او نمیآید و این هم به خاطر ناامیدیهای روزگار است.
کارم چو نگار نیست با اوزان بر رخ من ز خون نگارست
هوش مصنوعی: کار من به عشق و محبت او نیست، بلکه بر چهره من نشانههای غم و اندوهی به رنگ خون وجود دارد.
زو هیچ شمار برنگیرمزیرا که جفاش بیشمارست
هوش مصنوعی: من هرگز از کسی حساب نمیکشم، زیرا بدیهای او به قدری زیاد است که نمیتوانم بشمارم.